مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد (476)

آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد
از عشق تو می نایدم از عشقم یاد

اسباب و علل پیش من آمد همه باد
بر بحر کجا بود ز کهگل بنیاد

آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشید (477)

آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشید
دریای عنایت از کرم میجوشید

سرنای دل از بسکه می لب نوشید
هم بر لب تو مست شد و بخروشید

آن روز که جانم ره کیوان گیرد (478)

آن روز که جانم ره کیوان گیرد
اجزای تنم خاک پریشان گیرد

بر خاک بانگشت تو بنویس که خیز
تا برجهم از خاک و تنم جان گیرد

آن روز که چشم تو ز من برگردد (479)

آن روز که چشم تو ز من برگردد
وز بهر تو کشتنم میسر گردد

در غصهٔ آنم که چه خواهم عذرت
گر چشم تو در ماتم من تر گردد

آن روز که روز ابر و باران باشد (480)

آن روز که روز ابر و باران باشد
شرط است که جمعیت یاران باشد

زانروی که روی یار را تازه کند
چون مجمع گل که در بهاران باشد

آن روز که عشق با دلم بستیزد (481)

آن روز که عشق با دلم بستیزد
جان پای برهنه از میان بگریزد

دیوانه کسی که عاقلم پندارد
عاقل مردی که او ز من پرهیزد

آن روز که کار وصل را ساز آید (482)

آن روز که کار وصل را ساز آید
وین مرغ از این قفس بپرواز آید

از شه چو صفیر ارجعی باز شنود
پروازکنان به دست شه بازآید

آن روز که مهرگان گردون زده‌اند (483)

آن روز که مهرگان گردون زده‌اند
مهر زر عاشقان دگرگون زده‌اند

واقف نشوی به عقل کان چون زده‌اند
کاین زر ز سرای عقل بیرون زده‌اند

آن سر که بود بی‌خبر از می خسبد (484)

آن سر که بود بی‌خبر از می خسبد
آنکس که خبر یافت از او کی خسبد

می‌گوید عشق در دو گوشم همه شب
ای وای بر آن کسی که بی‌وی خسبد

آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد (485)

آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد
وین نادره آب حیوانشان بکشد

گر فاش کنند مردمانشان بکشند
ور عشق نهان کنند آنان بکشد