مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
روزی که ز کار کمترک میآید
در دیده خیال آن بتک میآید
از نادرهگی و از غریبی که ویست
در عین دلست و دل به شک میآید
روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند
دیوانگی کنم که دیو آن نکند
حکم مژه تو آن کند با دل من
کز نوک قلم خواجهٔ دیوان نکند
روزیکه وجودها تولد گیرد
روزیکه عدم جانب اعلا گیرد
تا قبضهٔ شمشیر که آلاید خون
تا آتش اقبال که بالا گیرد
رو نیکی کن که دهر نیکی داند
او نیکی را از نیکوان نستاند
مال از همه ماند و از تو هم خواهد ماند
آن به که بجای مال نیکی ماند
زان آب که چرخ از آن بسر میگردد
استارهٔ جانم چو قمر میگردد
بحریست محیط و در وی این خلق مقیم
تا کیست کز این بحر گهر میگردد
زان مقصد صنع تو یکی نی ببرید
از بهر لب چون شکر خود بگزید
وان نی ز تو از بسکه می لب نوشید
هم بر لب تو مست شد و بخروشید
ز اول که مرا عشق نگارم بربود
همسایهٔ من ز نالهٔ من نغنود
اکنون کم شد ناله عشقم بفزود
آتش چو هوا گرفت کم گردد دود
زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند
در بردن جان بندگان رای زند
دست خوش خویش را کس از دست دهد؟
افتادهٔ خویش را کسی پای زند؟
زلف تو به حسن ذوفنونها برزد
در مالش عنبر آستینها برزد
مشکش گفتم از این سخن تاب آورد
در هم شد و خویشتن زمینها برزد
زندان تو از نجات خوشتر باشد
نفرین تو از نبات خوشتر باشد
شمشیر تو از حیات خوشتر باشد
ناسور تو از نوات خوشتر باشد