مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

گفتی که بگو زبان چه محرم باشد (798)

گفتی که بگو زبان چه محرم باشد
محرم نبود هرچه به عالم باشد

والله نتوان حدیث آن دم گفتن
با او که سرشت خاک آدم باشد

کو پای که او باغ و چمن را شاید (799)

کو پای که او باغ و چمن را شاید
کو چشم که او سرو و سمن را شاید

پای و چشمی یکی جگر سوخته‌ای
بنمای یکی که سوختن را شاید

گوید چونی خوشی و در خنده شود (800)

گوید چونی خوشی و در خنده شود
چون باشد مردهٔ ای که او زنده شود

امروز پراکنده نخواهم گفتن
هرچند که راه او پراکنده شود

گویند که فردوس برین خواهد بود (801)

گویند که فردوس برین خواهد بود
آنجا می ناب و حور عین خواهد بود

پس ما می و معشوق به کف میداریم
چون عاقبت کار همین خواهد بود

کی باشد کین نبش بنوش تو رسد (802)

کی باشد کین نبش بنوش تو رسد
زهرم به لب شکرفروش تو رسد

زیرا که تو کیمیای بی‌پایانی
ای خوش خامی که او بجوش تو رسد

کی غم خورد آنکه با تو خرم باشد (803)

کی غم خورد آنکه با تو خرم باشد
ور نور تو آفتاب عالم باشد

اسرار جهان چگونه پوشیده شود
بر خاطر آنکه با تو محرم باشد

کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد(804)

کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد
وان دل که برون ز چرخ ازرق باشد

تخم غم را کجا پذیرد چو زمین
آن کز هوسش فلک معلق باشد

کی گفت که آن زندهٔ جاوید بمرد (805)

کی گفت که آن زندهٔ جاوید بمرد
کی گفت که آفتاب امید بمرد

آن دشمن خورشید در آمد بر بام
دو دیده ببست و گفت خورشید بمرد

لبهای تو آنگه که با ستیز بود (806)

لبهای تو آنگه که با ستیز بود
در هر دو جهان از تو شکرریز بود

گر در دل تنگ خود تو ماهی بینی
از من بشنو که شمس تبریز بود

لعلیست که او شکر فروشی داند (807)

لعلیست که او شکر فروشی داند
وز عالم غیب باده نوشی داند

نامش گویم و لیک دستوری نیست
من بندهٔ آنم که خموشی داند