مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

گر در ره عشق او نباشی سرباز (959)

گر در ره عشق او نباشی سرباز
زنهار مکن حدیث عشقی سرباز

گر روشنی میطلبی همچون شمع
پروانه صفت تو خویشتن را در باز

گر گوهر طاعتی نسفتم هرگز (960)

گر گوهر طاعتی نسفتم هرگز
ور گرد بدی ز دل نرفتم هرگز

نومید نیم ز بارگاه کرمت
زیرا که ترا دو من نگفتم هرگز

ماییم و توی و خانه خالی برخیز (961)

ماییم و توی و خانه خالی برخیز
هنگام ستیز نیست ای جان مستیز

چون آب و شراب با حریفان آمیز
چندانکه رَسَم به جای، کژ دار و مریز

مائیم و دمی کوته و سودای دراز (962)

مائیم و دمی کوته و سودای دراز
در سایهٔ دل فکنده دو پای دراز

نظاره‌کنان بسوی صحرای دراز
صد روز قیامت است چه جای دراز

مائیم و هوای یار مه رو شب و روز (963)

مائیم و هوای یار مه رو شب و روز
چون ماهی تشنه اندر این جو شب و روز

زین روز شبان کجا برد بو شب و روز
خود در شب وصل عاشقان کو شب و روز

مردانه بیا که نیست کار تو مجاز (964)

مردانه بیا که نیست کار تو مجاز
آغاز بنه ترانهٔ بی‌آغاز

سبلت می‌مال، خواجهٔ شهری تو
آخر ز گزاف نیست این ریش دراز

معشوقهٔ ما کران نگیرد هرگز (965)

معشوقهٔ ما کران نگیرد هرگز
وین شمع و چراغ ما نمیرد هرگز

هم صورت و هم آینه والله که ویست
این آینه زنگی نپذیرد هرگز

من بودم و دوش آن بت بنده نواز (966)

من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شبرا چه گنه حدیث ما بود دراز

من سیر نگشته‌ام ز تو یار هنوز (967)

من سیر نگشته‌ام ز تو یار هنوز
وامم داری نبات بسیار هنوز

گر از سر خاک من برآید خاری
لب بگشاید به عشقت آن خار هنوز

من همتیم کجا بود چون من باز (968)

من همتیم کجا بود چون من باز
عرضه نکنم به هیچکس آز و نیاز

با خویشتنم خوش است در پردهٔ راز
گه صید و گهی قید و گهی ناز و گه آز