ما مُردهایم اما هراسی نیست
کپی نوشته
کپی شد
کپی لینک
کپی شد
۱۴۰۳/۰۸/۲۲
-
اندازه متن
+
آبی که دست بر سنگها میکشد
به دنبالِ چه چیز میگردد؟
دست بر تنت میکشم
و حرکتِ زمان را در رگهایم احساس میکنم
عبور ثانیههایم را کشف میکنم
و خطوط روی پوستت عمیقتر میشوند
در عمقِ هر چینی که روی پوست داری
چقدر خنده نهفته است؟
چقدر اندوه؟ چقدر بوسه؟
چقدر خشم؟
چشمهای بستهی من
و لبهایی که بر لبت کشیده میشدند
و لب هایی که بر لبت کشیده میشوند
ما مُردهایم اما هراسی نیست
وقتی مرگ نمیتواند پایانی بر بوسههایمان باشد
حس میکنم دور گلوم قلادهای نامرئیه
حس میکنم دور گلوم قلادهای نامرئیه حس عجیب و گنگیه بابام میگه طبیعیه
بابام براش عادی…
پوریا پلیکان 
