آکادمی پلیکان

بشگفت، به گل گفتم، با دست بهار

- اندازه متن +

بشگفت، به گل گفتم، با دست بهار
ابر از ره “کالچرود” می گیرد بار.

گل گفت: مرا زخمی افتاده به دل
گر نشکفم آنچنان، مرا عذر بدار.

میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۱ رای
نویسنده

پوریا پلیکان

و آنچه نمی‌پوسد پوسیدن است

تفکر خلاق
کتاب رمان شب‌های روشن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی
×