بشگفت، به گل گفتم، با دست بهار
کپی نوشته
کپی شد
کپی لینک
کپی شد
۱۴۰۳/۰۹/۲۶
-
اندازه متن
+
بشگفت، به گل گفتم، با دست بهار
ابر از ره “کالچرود” می گیرد بار.
گل گفت: مرا زخمی افتاده به دل
گر نشکفم آنچنان، مرا عذر بدار.
آمد به سحر در برم آن دور اندیش
آمد به سحر در برم آن دور اندیش بنهاد مرا چراغ و مصحف در پیش
میخواست…
نیما یوشیج 
