آب آمد و کشتگاه سیراب نکرد
-
اندازه متن
+
آب آمد و کشتگاه سیراب نکرد
صبح آمد و بیدار کس از خواب نکرد
هیهات! که کیمیای فکر من و تو
آن طشت مسینه را زر ناب نکرد
آب آمد و کشتگاه سیراب نکرد
صبح آمد و بیدار کس از خواب نکرد
هیهات! که کیمیای فکر من و تو
آن طشت مسینه را زر ناب نکرد
خواهم گریزم، در بستهست قفس خواهم که بمانم، ندهد دل به هوس
خواهم به تو در…
چنین دل و جان بهر تو آمد به شکست. تا آنکه توام آمدی ای دوست به دست.

