با یار به گلزار شدم رهگذری (1795)
-
اندازه متن
+
با یار به گلزار شدم رهگذری
بر گل نظری فکندم از بیخبری
دلدار به من گفت که شرمت بادا
رخسار من اینجا و تو بر گل نگری
با یار به گلزار شدم رهگذری
بر گل نظری فکندم از بیخبری
دلدار به من گفت که شرمت بادا
رخسار من اینجا و تو بر گل نگری
خورشید همی زرد شود بر دیوار ما نیز همی زرد شویم از غم یار
گاه از…
مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی به بوسیدن چنان دستی ز شاهنشاه سلطانی
بدیدن بامدادانی…

