ای آنکه ز حال بندگان میدانی (1695)
-
اندازه متن
+
ای آنکه ز حال بندگان میدانی
چشمی و چراغ در شب ظلمانی
باز دل ما را که تو میپرانی
آخر تو ندانی که تواش میخوانی
ای آنکه ز حال بندگان میدانی
چشمی و چراغ در شب ظلمانی
باز دل ما را که تو میپرانی
آخر تو ندانی که تواش میخوانی
من بسازم ولیک کی شاید زاغ با طوطیان شکر خاید
هر یکی را ولایتست جدا کژ…
چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را؟ خون بارد این چشمان که تا بینم…

