گفتم به فراق مدتی بگزارم (1291)
-
اندازه متن
+
گفتم به فراق مدتی بگزارم
باشد که پشیمان شود آن دلدارم
بس نوشیدم ز صبر و بس کوشیدم
نتوانستم از تو چه پنهان دارم
گفتم به فراق مدتی بگزارم
باشد که پشیمان شود آن دلدارم
بس نوشیدم ز صبر و بس کوشیدم
نتوانستم از تو چه پنهان دارم
چو بربندند ناگاهت زنخدان همه کار جهان آن جا زنخ دان
چو می برند شاخی را…
دید در خواب او شبی و خواب کو واقعهٔ بیخواب صوفیراست خو
هاتفی گفتش کای…

