عشق آمد و گفت تا بر او باشم (1261)
-
اندازه متن
+
عشق آمد و گفت تا بر او باشم
رخسارهٔ عقل و روح را بخراشم
میامد و من همی شدم تا اکنون
این بار نیامدم که آنجا باشم
عشق آمد و گفت تا بر او باشم
رخسارهٔ عقل و روح را بخراشم
میامد و من همی شدم تا اکنون
این بار نیامدم که آنجا باشم
شاد آمدی ای مهرو ای شادیِ جان شاد آ تا بود چنین بودی تا باد چنان بادا
ای عارف خوش کلام برگو ای فخر همه کرام برگو
هر ممتحنی ز دست رفته بر…

