مستان غمت بار دگر شوریدند (819)
-
اندازه متن
+
مستان غمت بار دگر شوریدند
دیوانه دلانت سر مه را دیدند
آمد سر مه سلسله را جنبانید
بر آهن سرد عقل را بندیدند
مستان غمت بار دگر شوریدند
دیوانه دلانت سر مه را دیدند
آمد سر مه سلسله را جنبانید
بر آهن سرد عقل را بندیدند
آن خوش باشد که صاحب تمییزی بیآنکه بگویند و بگوید چیزی
بیگفت و تقاضا برسد مهمانرا…
جور و جفا و دوریی کان کنکار میکند بر دل و جان عاشقان چون کنه کار میکند

