مستان غمت بار دگر شوریدند (819)
-
اندازه متن
+
مستان غمت بار دگر شوریدند
دیوانه دلانت سر مه را دیدند
آمد سر مه سلسله را جنبانید
بر آهن سرد عقل را بندیدند
مستان غمت بار دگر شوریدند
دیوانه دلانت سر مه را دیدند
آمد سر مه سلسله را جنبانید
بر آهن سرد عقل را بندیدند
ای یوسفِ مهرویان! ای جاه و جمالت خوش ای خسرو و ای شیرین! ای نقش و خیالت خوش
…
از من زر و دل خواستی ای مهر گسل حقا که نه این دارم و نی آن حاصل
…

