رفتن چو ضرورتست و منزل بگذاشت (7)
-
اندازه متن
+
رفتن چو ضرورتست و منزل بگذاشت
من خود ننهم دلی که بر باید داشت
رفتن چو ضرورتست و منزل بگذاشت
من خود ننهم دلی که بر باید داشت
روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوهای سست مانده. پیرمردی ضعیف از پس کاروان همیآمد…
اگر بواب و سرهنگان هم از درگه برانندت ازان بهتر که در پهلوی مجهولی نشانندت

