آکادمی پلیکان

باران‌ که‌ می‌زند به‌ پنجره‌

- اندازه متن +

باران‌ که‌ می‌زند به‌ پنجره‌،
جای‌ خالی‌ات‌ بزرگ‌تر می‌شود !
وقتی‌ مه‌ بر شیشه‌ها می‌نشیند
بوران‌ شبیخون‌ می‌زند،
هنگامی‌ که‌ گنجشک‌ها
برای‌ بیرون‌ کشیدن‌ ماشینم‌ از دل‌ برف‌ سر می‌رسند،
حرارت‌ دستان‌ کوچک‌ تو را
به‌ یاد می‌آورم‌
و سیگارهایی‌ را که‌ با هم‌ کشیده‌ایم‌،
نصف‌ تو،
نصف‌ من‌…
مثل‌ِ سربازهای‌ هم سنگر !

وقتی‌ باد پرده‌های‌ اتاق‌
جان‌ مرا به‌ بازی‌ می‌گیرد،
خاطرات‌ عشق‌ زمستانی‌مان‌ را به‌ خاطر می‌آورم‌
دست‌ به‌ دامن‌ باران‌ می‌شوم‌،
تا بر دیاری‌ دیگر ببارد
و برف‌
که‌ بر شهری‌ دور…
آرزو می‌کنم‌ خدا
زمستان‌ را از تقویم‌ خود پاک‌ کند
نمی‌دانم‌ چگونه‌،
این‌ فصل‌ها را بی‌تو تاب‌ بی‌آورم‌

کتاب رمان شب‌های روشن
مصاحبه با فروغ فرخزاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی
از من بپرس
×