تو با کدام زبان سکوت می‌کنی

تو با کدام زبان صدایم می‌زنی
سکوتِ تو را لمس می‌کنم
به من که نگاه می‌کنی
به لُکنت می افتم
زبان عشق سکوت می‌خواهد
زبان عشق واژه‌ای ندارد
غربت ندارد
حضور تو آشناست
از ابتدای تاریخ بوده است
در همه زمانه‌ها خاطره دارد

تو با کدام زبان سکوت می‌کنی
می‌خواهم زبان تو را بیاموزم

چشمان تو چون شب بارانی

چشمان تو چون شب بارانی
کشتی‌های من غرقه در آن
نوشته هایم در آن از خاطر رفته‌اند
آیینه‌ها حافظه ندارند

کتاب دستان تو امپراتور کتابهاست

کتاب دستان تو امپراتور کتابهاست
با شعرهایی آراسته به طلا
ومتن هایی با تار وپود زر
با رودخانه های شراب
و رود ترانه و طرب!
دستانت بستری از پر
که هنگام غلبه ی خستگی
برآن پلک می بندم.
دستانت ، ذات شعرند در فرم و معنا
بی دستانت
نه شعر بود ،نه نثر
نه چیزی که به آن ادبیات می گویند !

بدون عشق تو زیبا نخواهم بود

بگو دوستت دارم تا زیبائیم افزون شود
که بدون عشق تو زیبا نخواهم بود
بگو دوستت دارم تا سر انگشتانم
طلا شده، و پیشانیم مهتابی گردد
بگو و تردید نکن
که بعضی از عشق ‌ها قابل تأخیر نیستند
اگر دوستم بداری تقویم را تغییر خواهم داد
فصل‌ هایی را حذف نموده
یا فصل‌ هایی را به آن اضافه خواهم کرد
و زمان گذشته را به پایان خواهم رساند

و به جای آن پایتختی برای زنان تاسیس خواهم کرد
اگر تو معشوقه‌ ام شوی، من پادشاهی خواهم بود
و ستارگان را با سفینه‌ ها و لشکریان فتح خواهم کرد
از من خجالت نکش، که این فرصتی ست برای من
تا پیام آوری باشم میان تمام عاشقان

تو زنی دشواری زنی نانوشتنی

چیزی که در دوست داشتنت
بیش تر عذابم می دهد
این است که گر چه می خواهم
اما طاقت بیش تر دوست داشتنت را ندارم
و آن چه در حواس پنج گانه ام
به ستوهم می آورد
این است که آن ها پنج تا هستند ، نه بیش تر

زنی استثنائی چون تو را
احساساتی استثنائی باید
که بدو تقدیم کرد
و اشتیاقی استثنائی
و اشک هایی استثنائی
زنی چون تو استثنائی را کتاب هایی باید
که ویژه او نوشته شده باشند
و اندوهی ویژه
و مرگی که تنها مخصوص و به خاطر او باشد
تو زنی هستی متکثر
در حالی که زبان یکی است
چه می توانم کرد
تا با زبانم آشتی کنم

متاسفانه
نمی توانم ثانیه ها را درآمیزم
و آن ها در هیات انگشتریی به انگشتانت تقدیم کنم
سال در سیطره ماه ها
و ماه ها در سیطره هفته ها
و هفته ها در سیطره روزهایشان هستند
و روزهای من محکوم به گذر شب و روز
در چشمان بنفشه ای تو

 

آن چه در واژه های زبان آزارم می دهد
آن است که تو را بسنده نیستند
تو زنی دشواری
زنی نانوشتنی
واژه های من بر فراز ارتفاعات تو
چونان اسب له له می زنند
با تو مشکلی نیست
همه مشکل من با الفباست
با بیست و هشت حرف
که توان پوشش گامی از آن همه مسافت زنانگی تو را ندارند

شاید تو به همین خرسند باشی
که تو را چونان شاهدخت های قصه های کودکان
یا چون فرشتگان سقف معابد ترسیم کرده ام
اما این مرا قانع نمی کند
زیرا می توانستم بهتر از اینت به تصویر بکشم

شاید تو مثل دیگر زنان
به هر شعر عاشقانه ای که برایت گفته باشند
خرسند باشی
اما خرسندی تو مرا قانع نمی کند
صدها واژه به دیدارم می شتابند
اما آن ها را نمی پذیرم
صدها شعر
ساعت ها در اتاق انتظارم می نشینند
اما عذر آن ها را می خواهم
چون فقط در جست و جوی شعری
برای زنی از زنان نیستم
من به دنبال “شعر تو” می گردم

کوشیدم چشمانت را شعری کنم
اما به چیزی دست نیافتم

همه نوشته های پیش از تو هیچ اند
و همه نوشته های پس از تو هیچ
من به دنبال سخنی هستم که بی هیچ سخنی
تو را بیان کند
یا شعری که فاصله میان شیهه دستم و آواز کبوتر را بپیماید

برای‌ گریختن‌ به‌ سوی‌ تو می‌نوشم‌

خنجر گداخته‌ی‌ ودکا بر زبان من‌
تو در هر قطره‌ حضور داری‌
امشب‌ را بی‌خیال‌ نوشیدم‌
مانند روس‌ها
که‌ آتش‌ می‌نوشند
بی‌که‌ بسوزند
من‌ اما باختم‌
چون‌ با دو آتش‌ طرف‌ بودم‌
ودکا
و
تو

ناتاشا گارسون‌ بود
من‌ تو را ناتاشا صدا می‌زنم‌
می‌خواهم‌ با من‌
چون‌ کبوتری‌ بر یخ‌های‌ میدان‌ سرخ‌
پرواز کنی‌

هر گیلاسی‌ یک‌ آتش فشان‌ است
صورتت‌ گل سرخی‌ بر فریب ناکی‌ مروارید
ناتاشا ، عشق‌ من‌

 

مردان‌ باده‌ می‌نوشند
تا از عشق‌هایشان‌ بگریزند
من‌ اما
برای‌ گریختن‌ به‌ سوی‌ تو می‌نوشم‌

وقتی عاشقم حس می کنم سلطان زمانم

وقتی عاشقم
حس می کنم سلطان زمانم
و مالک زمین و هر چه در آن است
سوار بر اسبم به سوی خورشید می رانم

وقتی عاشقم
نور سیالی می شوم
پنهان از نظر ها
و شعر ها در دفتر شعرم
کشتزارهای خشخاش و گل ابریشم می شوند

وقتی عاشقم
آب از انگشتانم فوران می کند
و سبزه بر زبانم می روید
وقتی عاشقم
زمانی می شوم خارج ازهر زمان

وقتی بر زنی عاشقم
درختان پابرهنه
به سویم می دوند

از عشق ورزی در پرده

از عشق ورزی در پرده
وبازی کردن نقش عشّاق کلاسیک
خسته شده ام
می خواهم پرده را بالا بزنم
سناریو را پاره کنم
و مقابل همه داد بزنم
من عاشقی معاصرم
و به کوری چشم روزگار
معشوق من تویی

بیشترین چیزی که در عشق تو آزارم می دهد

بیشترین چیزی که در عشق تو آزارم می دهد
این است که چرا نمی توانم بیشتر دوستت بدارم
و بیشترین چیزی که درباره حواس پنجگانه عذابم می‌دهد
این است که چرا آنها فقط پنج تا هستند نه بیشتر؟!
زنی بی نظیر چون تو
به حواس بسیار و استثنایی نیاز دارد
به عشق های استثنائی
و اشکهای استثنایی…

بیشترین چیزی که درباره« زبان» آزارم می‌دهد
این است که برای گفتن از تو، ناقص است
و «نویسندگی »هم نمی تواند تورا بنویسد!
تو زنی دشوار و آسمان‌فرسا هستی
و واژه‌های من چون اسب‌های خسته
له له می‌زنند
و عبارات من برای تصویر شعاع تو کافی نیست

مشکل از تو نیست!
مشکل از حروف الفباست
که تنها بیست و هشت حرف دارد
و ازاین رو برای بیان گستره‌ی زنانگی تو
ناتوان است!

 

بیشترین چیزی که درباره گذشته‌ام با تو آزارم می‌دهد
این است که با تو به روش بیدپای فیلسوف برخورد کردم
نه به شیوه‌ی رامبو، زوربا، ون‌گوگ و دیک الجن و دیگر جنونمندان
با تو مثل استاد دانشگاهی برخورد کردم
که می‌ترسد دانشجوی زیبایش را دوست بدارد
مبادا جایگاهش مخدوش شود!
برای همین عذرخواهی می‌کنم از تو
برای همه‌ی شعرهای صوفیانه‌ای که به گوشت خواندم
روزهایی که تر و تازه پیشم می‌آمدی
و مثل جوانه گندم و ماهی بودی
از تو به نیابت از ابن فارض، مولانای رومی و ابن عربی پوزش می‌خواهم
اعتراف می کنم تو زنی استثنایی بودی
و نادانی من نیز
استثنایی بود

می‌خواهم تو را دوست بدارم

می‌خواهم تو را دوست بدارم بانوی من
تا سلامتم را بازیابم
و سلامت کلماتم را
و از کمربند آلودگی که بر دلم پیچیده است به‌درآیم
که زمین بی‌تو دروغی‌ست بزرگ
و سیبی‌ست گندیده.
می‌خواهم تو را دوست بدارم
تا به کیش یاسمن برآیم
و آینه،بنفشه را بجاآرم
و از تمدن شعر به دفاع برخیزم
و از کبودی دریا و سبز شدن بیشه‌ها.

می‌خواهم تو را دوست بدارم
تا اطمینان یابم که بیشه‌های نخل در چشمان تو همچنان درسلامت‌اند
و لانه‌های گنجشکان میان نارهای سینه‌ات همچنان در سلامت‌اند
و ماهیان شعر که در خونم شناورند همچنان در سلامت‌اند.

می‌خواهم تو را دوست بدارم
تا از خشک بودنم رها شوم
و از شوری خود و آهکی بودن انگشت‌هایم
و جویبارهایم را باز بیابم
و خوشه‌هایم را و پروانه‌های رنگ‌رنگ‌ام را
و از توانم بر آواز خواندن مطمئن شوم
و از توانم بر گریه کردن…

 

می‌خواهم تو را دوست دارم بانوی من
در روزگاری که عشق معلول شده است
و زبان معلول و کتاب‌های شعر معلول
نه درختان یارای ایستادن بر پای خود دارند
نه گنجشکان توان که از با‌ل‌های خود بهره ببرند
نه ستاره‌ها می‌توانند بی روادید جابه‌جا شوند.

می‌خواهم تو را دوست بدارم
پیش از آنکه آخرین غزال از غزال‌ها آزادی منقرض شود
و آخرین نامه از نامه‌های دلبخاتگان
و بازپسین چکامه‌ی مکتوب بر زبان تازی بردار شود.

می‌خواهم تو را دوست بدارم
پیش از آنکه دستور العملی فاشیستی صادر شود
که درِ بوستان‌های عشق بسته شود
می‌خواهم با تو یک فنجان قهوه بنوشم
پیش از آنکه قهوه را و فنجان‌ها را مصادره کنند
می‌خواهم با تو دو دقیقه بنشینم پیش از آنکه پلیس مخفی ما را از جا بلند کند
می‌خواهم تو را به‌بر بگیرم
پیش از آنکه دهانم را و بازوانم را بازداشت کنند
می‌خواهم در پیشگاه تو گریه کنم پیش از آنکه بر اشک‌های من گمرکی ببندند.

تو را دوست دارم بانوی من
در مقام دفاع از حق تو زن
در شیهه کشیدن چنان که خود می‌خواهد
و از حق زن در انتخاب شهسوار خود چناکه خود می‌خواهد
و از حق ماهی در شنا کردن چنانکه خود می‌خواهد
و از حق درخت در تغییر برگ‌های خود چناکه خود می‌خواهد
و از حق مردم در تغییر حاکمان خود هرگاه که خود می‌خواهند.

می‌خواهم محبوب من باشی
تا شعر پیروز شود بر تپانچه و صدا خفه کن
و دانش‌آموزان بر گازهای اشک‌آور
و گل‌سرخ بر باتوم پلیس
و کتاب‌خانه‌ها بر کارخانه‌های اسلحه سازی.

همه چیز بانوی من به اغما رفته است
ماهواره بر ماه بدر شاعران پیروز شده‌اند
و رایانه‌ها بر غزلِ غزل‌ها پیشی گرفته‌اند
و بر شعرهای لورکا و مایاکوفسکی و پابلو نرودا.

سقف آسمان بانوی من کوتاه شده است
و ابرهای بلند براسفالت جاده‌ها پرسه می‌زنند
و جمهوری افلاطون و قانون حمورابی و فرمان‌های پیامبران و کلام شاعران
فروتر از سطح دریا آمده است
هم از این رو جادوگران و اخترشناسان و مشایخ صوفیه به من پند داده‌اند که تورا دوست بدارم
تا آسمان قدری بلند شود