تو با کدام زبان صدایم می زنی

تو با کدام زبان صدایم می زنی
سکوت تو را لمس می کنم
به من که نگاه می کنی
به لکنت می افتم
زبان عشق سکوت می خواهد
زبان عشق واژه ای ندارد
غربت ندارد
حضور تو آشناست
از ابتدای تاریخ بوده است
در همه زمانه ها خاطره دارد
تو با کدام زبان سکوت می کنی

می خواهم زبان تو را بیاموزم

ای قامتت بلندتر از قامت بادبان ها

ای قامتت بلندتر از قامت بادبان ها
و فضای چشمانت
گسترده تر از فضای آزادی
تو زیباتری از همه ی کتاب ها که نوشته ام
از همه ی کتاب ها که به نوشتن شان می اندیشم
و از اشعاری که آمده اند
و اشعاری که خواهند آمد

محبوبم اگر روزی درباره ی من از تو…

محبوبم اگر روزی درباره ی من از تو سوال کردند
خیلی فکر نکن
و با غرور تمام به آنها بگو
دوستم دارد، خیلی دوستم دارد

عزیزکم اگر روزی تو را سرزنش کردند
که چطور موهای مثل حریرت را کوتاه کردی
به آنها بگو: مویم را کوتاه کردم
چون کسی که دوستش دارم آن را کوتاه دوست دارد

به آنها بگو: برای همین بس
که او خیلی دوستم دارد

معلم‌ نیستم‌ تا عشق‌ را…

معلم‌ نیستم‌
تا عشق‌ را به‌ تو بیاموزم‌
ماهیان‌ برای‌ شنا کردن‌
نیازی‌ به‌ آموزش‌ ندارند
پرندگان‌ نیز
برای‌ پرواز
به‌ تنهایی‌ شنا کن‌
به‌ تنهایی‌ بال‌ بگشا
عشق‌، کتابی‌ ندارد
عاشقان‌ بزرگ‌ جهان‌
خواندن‌ نمی‌دانستند

مردم‌ از عطر لباسم‌ می‌فهمند

مردم‌ از عطر لباسم‌ می‌فهمند
که‌ عشق‌ من‌ تویی‌
از عطر تنم‌ درمیابند که‌ با تو بوده‌ام‌
از بازوی‌ خواب‌ رفته‌ام‌ پی‌ می‌برند
که‌ زیر سر تو بوده‌ است‌
نمی‌توانم‌ پنهان‌ کنم‌
از نوشته‌های‌ منوّرم‌ می‌فهمند
که‌ برای‌ تو نوشته‌ام‌
در شعف‌ گام‌هایم‌ شوق‌ دیدار تو را درمیابند
در سبزینه‌ی‌ لبانم‌ نشان‌ بوسه‌های‌ تو را پیدا می‌کنند
چگونه‌ می‌خواهی‌ داستان‌ عاشقانه‌مان‌ را
از حافظه‌ی‌ گنجشکان‌ پاک‌ کنی‌
و نگذاری‌ خاطراتشان‌ را منتشر کنند

در چهار فصل می‌چرخانمت

دوست داشتن ات را از سالی به سال دیگری جابه‌جا می کنم
انگار دانش‌آموز مشق اش را در دفتری تازه پاکنویس می کند
رسید صدای تو، عطرتو، نامه‌های تو
و شماره‌ی تلفن تو و صندوق پستی تو
می آویزمشان به کمد سال جدید
تابعیت دائمی در قلبم را به تو می دهم

تو را دوست دارم
هرگز رهایت نمی‌کنم بر برگه ی تقویم آخرین روز سال
در آغوشم می گیرمت
و در چهار فصل می‌چرخانمت

قرن هاست جهان معجزه ای به خود ندیده

برهنه شو
قرن هاست
جهان معجزه ای به خود ندیده
برهنه شو
من لالم
و تن تو
تمام زبان ها را می فهمد

عهد کردم که هیچ شبی به تو زنگ نزنم

عهد کردم
که هیچ شبی به تو زنگ نزنم
و به تو فکر نکنم ، وقتی بیمار می‌شوی
و دلواپست نباشم
و گلی نفرستم
و دستانت را نبوسم
و شبی زنگ زدم، بر خلاف میلم
و گل فرستادم، بر خلاف میلم
و وسط دیدگانت را بوسیدم ، تا سیر شدم
عهد کردم که نه
و وقتی به حماقتم پی بردم خندیدم

عهد کردم، که کار را یکسره کنم
و هنگامی که دیدم اشک از چشمانت فرو می‌ریزد
گرفتار شدم
و هنگامی که چمدان‌ها را بر زمین دیدم
دانستم که تو به این راحتی کشته نخواهی شد
تو سرزمینی، تو قبیله‌ای
تو شعری پیش از سرودن
تو دفتری تو دستوری تو کودکی هستی
تو غزل غزل‌های سلیمانی
تو مزامیری
تو روشنگری
تو رسولی

 

عهد کردم
که چشمانت را از دفتر خاطراتم بیندازم
و نمی‌دانستم که زندگی‌ام را خواهم انداخت
و نمی‌دانستم که تو
با اختلافی کوچک من هستی
و من توام
عهد کردم که دوستت نداشته باشم
چه حماقتی
چه کردم با خودم ؟
دروغ می‌گفتم از فرط راستگویی
و خدا را شکر که دروغ می‌گفتم

عهد کردم
که بعد از پنج دقیقه دیگر اینجا نباشم
ولی کجا بروم ؟
خیابان‌ها خیس باران‌اند
به کجا بروم ؟
در قهوه‌خانه‌های شهر تشویش ساکن شده است
تنها به کجا دریانوردی کنم ؟
که تو دریایی
تو بادبانی
تو سفری
می‌شود ده دقیقه دیگر هم بمانم ؟
تا باران بند بیاید ؟

ابرها که بروند ، حتما خواهم رفت
بادها که آرام شوند
وگرنه
مهمانت می‌شوم
تا صبح برسد

عهد کردم
که تا یک سال ، عشق را با تو در میان نگذارم
و تا یک سال ، چهره‌ام را پنهان نکنم
در جنگل گیسوانت
و تا یک سال از ساحل چشمانت صدف نگیرم
چگونه چنین حرف احمقانه‌ای زدم ؟
در حالی که چشمان تو خانه من است و خانه امن است
چگونه به خود اجازه دادم احساس مرمری سنگ را جریحه‌دار کنم ؟
در حالی که بین من و تو نان است و نمک
جاری شراب و آواز کبوتر

و تو آغاز هر چیزی
و حسن ختام

عهد کردم
که برنگردم و برگشتم
که از دلتنگی نَمیرم
و مُردم
عهد‌هایی کردم بزرگ‌تر از خودم
چه کردم با خودم؟
دروغ می‌گفتم از فرط راستگویی
و خدا را شکر که دروغ می‌گفتم

لعنت به همه آنهایی که تو را می شناسند

همه ی آنهایی که مرا می شناسند
میدانند چه آدم حسودی هستم
و همه ی آنهایی که تو را می شناسند
لعنت به همه آنهایی که تو را می شناسند

صبر ایوب‌ را کم‌ دارم‌

قول‌ داده‌ام‌،
هنگام‌ شنیدن‌ نامت‌ بی‌خیال‌ باشم‌
از این‌ قول‌ درگُذر
چرا که‌ با شنیدن‌ نامت‌
صبر ایوب‌ را کم‌ دارم‌
برای‌ فریاد نزدن‌