پیشانیات وطن من است
به من گوش کن
و چون علفی هرز پشت این نردهها رهایم نکن
همچون کبوتری در کوچ
مرا وا نگذار
همچون ماه تیره روز
و بسان ستارهای دریوزه
در میان شاخسار
مرا با اندوهم رها نکن،
زندانیام کن با دستی که آفتاب میریزد
بر دریچهی زندانم
بازگرد تا بسوزانیام،اگر مشتاق منی،
مشتاق من با سنگهایم، با درختهای زیتونم،
با پنجرههایم… با گِلم
وطنم پیشانی توست
صدایم را بشنو و تنها رهایم نکن
از هیچ چیز خوشم نمیآید
مسافری در اتوبوس می گوید
– نه رادیو – نه روزنامههای صبح
و نه قلعههای بالای تپهها
میخواهم گریه کنم
راننده میگوید : منتظر باش به ایستگاه برسیم
و آن وقت به تنهایی هرچه میتوانی گریه کن
خانمی میگوید : من هم همینطور،
من نیز از چیزی خوشم نمیآید،
به پسرم جای قبرم را نشان دادم
او را دوست داشتم و مرد، و با من وداع نکرد
یک دانشگاهی میگوید : و من هم نه، از هیچ چیز خوشم نمیآید
باستانشناسی خواندم بی آنکه در سنگ هویتی بیابم ، آیا واقعا من من هستم ؟
سربازی میگوید:من نیز، از هیچ چیز خوشم نمیآید
محاصره شدهام شبحی هر روز محاصرهام میکند
راننده عصبانی میگوید : خب به ایستگاه آخر نزدیک شدیم،
آمادهی پیاده شدن باشید
فریاد میکشند : می خواهیم ایستگاه را رد کنی
و سرعت میگیرد
اما من میگویم : مرا همینجا پیاده کن،
من هم مثل آنهایم از هیچ چیز خوشم نمیآید
ولی از سفر کردن خسته شدهام
چون سبزهای روئیده از لابلای سنگ،
دو بیگانه بودیم که به هم رسیدیم .
آسمان بهاری،پر ستاره بود
و من شاه بیتِ عاشقانهای،
در وصف چشمانت سرودم…
و به آواز خواندم .
چشمانت میداند،که چه انتظاری کشیدم…
چون پرندهای درانتظار تابستان؟
و به خواب رفتم…چون خواب یک مهاجر.
چشمی به خواب میرود،تا چشمی بیدار بماند،
زمانی دراز…
و بگرید برای خواهرش.
دو دلداریم تا آنگاه که ماه بهخواب میرود
و میدانیم که همآغوشی و بوسه…
خوراک شبهای عشق بازی است.
و بامداد،ندا میدهد که روز نوی آغاز گشته است
تا به راهمان ادامه دهیم.
دو دوستیم ما، پس به من نزدیکتر شو
دست در دست تا ترانهها و نان بسازیم.
چرا باید از راه پرسید ما را بهکجا میبرد؟
همین بس که تا أبد،همراه باشیم.
بیا تا ترانههای اندوهِ گذشته را،
به فراموشی سپاریم.
و نپرسیم که عشقمان جاودانه خواهد ماند؟
دوستت دارم،هم چون عشقِ کاروان،
به واحهای دربیابان…
و عشق گرسنهای برای لقمهی نان…
چون سبزهای روئیده از لابلای سنگ،
دو بیگانه بودیم که به هم رسیدیم
و دو رفیق میمانیم،جاودان…
سیسال گذشته از آن پاییزِ دور
سیسال گذشته از عکسهای ریتا
سیسال گذشته از خوشهای که عمرش
به نگهبانی گذشت
در آن پاییزِ دور.
روزی دل به تو میبندم
به سفر میروم
و گنجشکها
پر میگشایند
بهنامِ من
کشته میشوند
بهنامِ من.
روزی دل به تو میبندم
و اشک میریزم
تو زیباتری از مادرِ من
زیباتری از کلماتی که آوارهام کردند.
این عکسِ توست روی آب
و این سایهی غروب است
که سایهام را دوست نمیدارد.
پنجرهای که باز میشود رو به دوستانِ من
میگوید در چشمهای غروب خیره نباید شد.
روزی این گُلسرخ پژمرده میشود در حافظهی ما
روزی این بیگانگان شادمانی میکنند در حافظهی ما.
میخواهم این لحظه را شناور کنم
در آب
در اسطوره
در آسمان.
از یاد برده بودمت
زیرِ این آسمانِ دور
اینجا دلیلی ندارند برای روییدن
زنبقها
دلیلی ندارند تفنگها
شاعری ندارند شعرها.
آسمانِ دور
چشم میدوزد
به بامِ خانهها
به کلاهِ پلیسها
و از یاد میبرد پیشانیام را.
زمین عذابمان میدهد
در این غروبِ غریب
و طعمِ پرتقال میگیرد تنات
میگریزد از من تنات.
دل به تو میبندم
افق میشود علامتِ سئوال
دل به تو میبندم
آبی میشود دریا
دل به تو میبندم
سبز میشود علف
دل به تو میبندم
زنبق
دل به تو میبندم
خنجر
دل به تو میبندم
روزی
من هم میمیرم
روزی.
روزی دل به تو میبندم
خودکشی نمیکنم
موهایت را شانه میکنم
آنسوی این پاییزِ دور
کمرت
ستارهی راهم میشود
جشنی به پا میکنم
در باد.
روزی دل به تو میبندم
و گنجشکها
پر میگشایند
بهنامِ من
آزاد.
روز
میگذرد.
روزی بهنامِ تو زنده میمانم
روزی دل به تو میبندم
روزی زنده میمانم
آنسوی این پاییزِ دور.
به ظرافت
بر خوابت دست میکشم
نام تو، رؤیای من است
بخواب
شب، درختانش را رو میپوشاند و
بر زمینش، با زبردستی یک استاد در غیب شدن
چرت کوتاهی میزند
بخواب
تا در قطرههای نوری شناور شوم
که از ماه آغوش گرفتهام میچکد
گیسوانِ تو بر فراز مرمر
خیمۀ اوست که بیحواس خوابش برده و رؤیاییاش نیست
تو را دو کبوتر روشناست
از شانههایت تا بابونۀ خواب
بخواب
بر و در خودت
یک به یک بر تو در میگشایند،
آرام آسمان و زمین بر تو!
در تو میپیچم، به خواب
نه فرشتهای بر دوش میبرد سریر را
نه شبحی خواب یاسمن را آشفته میکند
تو زنیّت منی
بخواب…
تو، رؤیای تویی
تابستان سرزمین شمالی
هزار جنگلت را به یک اشارت خواب کن
بخواب
من هشیارش نمیدارم در خواب
تنی را که در حسرت تنی دیگر است…
آی نگهبان ها
وقتِ ارغوان است
خسته نیستید از جستجوی عطر و نور
در سفره های ما
آی جمجمه های رسالتْ پیشه
هنگامه یِ طنینِ نوازش هاست
خسته نیستید از توقیفِ بوسه و گل های سرخ
آخ…
نفرینِ تان باد ای جلادانِ متروکْ سرشت
دوست دارم دوستم بدارند
همانی که هستم
نه مثل یک عکس رنگی بر
روی کاغذ و یک ایده
پرداختشده توی شعری به قصد دلالی…
من جیغ لیلا را از دورها میشنوم
از اتاق خواب: ترکم نکن!
اسیر قافیهی شبهای قبیلهای
مرا چون سوژهای به آنها نسپار
من یک زنام، نه بیشتر نه کمتر.
من همانیام که هستم همانطور
که تو همانی که هستی
در تو زندگی میکنم، تا تو، برای تو
من شفافیِ ناگزیر معمای مشترکمان را دوست دارم
من ازآن توام وقتی از شب بیرون میزنم
اما زمینات نیستم…
خزان تازهی زن آتش
باش همان گونه که اساطیر و شهواتت آفریدند
پیادهرویی باش برای آنچه از گل سرخام میافتد
بادهایی برای دریانوردانی باش که نمیخواهند به دریا بروند
بس تو را هنگام هبوط خزان میخواهم
بس آرزو دارم که گریزان باشم بر پایی از پرنیان مدایح
زنان قلبام باش
نامهای چشمم
دریچهی باغ
مادری برای نومیدیام از زمین
فرشتگانام باش
گناه دو ساق پیرامونم
تو را قبل از حک شدن خونام با تندبادها و زنبور دوست مىدارم
همان گونه که بودی باش
باش به گونهای که نیستی
با سایهات جن غزلها را لمس کن، تا سخن بر عسل شهوات بیدار شود
دوستت دارم. دوستت ندارم
نمیتوانم به سرزمینام بازگردم
نمیخواهم به تنام بازگردم
بعد از این خزان ، نمیخواهم نزد کسی باز گردم
صلح آه دو عاشق است که تن میشویند
با نور ماه
صلح پوزش طرف نیرومند است از آنکه
ضعیفتر است در سلاح و نیرومندتر است در افق.
صلح اعتراف آشکار به حقیقت است:
با خیل کشتگان چه کردید؟
شاعر در شعرهای دیگر، از دوستی میگوید و عشق:
«یا او، یا من!»
جنگ چنین میشود آغاز.
اما با دیداری نامنتظر، به سر میرسد:
«من و او!»
و نیز از قدرت و معجزه عشق میگوید:
بیست سطر درباره عشق سرودم
و به خیالم رسید که این دیوار محاصره
بیست متر عقب نشسته است.
عشق به من می آموزد که عشق نورزم
و پنجره را بر حاشیۀ جاده باز کنم
بانو!
آیا می توانی از آوای پونه به در آیی؟
و مرا دو تکه کنی؛
تو و باقیماندۀ ترانه ها؟
و عشق همان عشق است،
در هر عشقی میبینیم
که عشق، مرگ مرگ پیشین است
و نسیمی را میبینم
که باز میبینم
که باز می آید برای راندن اسب ها به سوی مادران شان؛
آیا نمی توانی از پژواک خونم به در آیی؟
تا این هوس را بخوابانم
و زنبور را از برگِ این گل مُسری بیرون کشم.
و عشق همان عشق است،
از من می پرسد؛چونه شراب به مادرش برگشت و سوخت؟
و چه شیرین است عشق
وقتی که عذاب می دهد،
وقتی که نرگس ترانه ها را به باد می دهد
عشق
به من می آموزد
که عشق نورزم
و مرا در رهگذر برگ ها
رها می کند.