تو بانوی غم های عمیقی
شعرهای غمگین
کلمات جانگداز
با چشمانت می توان عزاداری کرد
باگیسوانت ، لباس سیاهی برای همیشه پوشید
با دستانت ، جام زهر نوشید
تو بانوی تاریخ منی
یک تاریخ تلخ
یک تاریخ سیاه
آیا نبودن تو را می کشد؟
مرا حضور سرد و بی جانی که
شبیه نبودن است می کشد.
هرگاه قصد رفتن کردید
بروید و هرگز برنگردید
به رفتن وفادار باشید
تا ما هم به فراموش کردنتان وفادار باشیم
یکی ماه عاشق و
خبره در خواب،
حتا بر رانهای مورچهیی.
آیا خواهم ماند در ستیز،
با چشمهی زمزم؟
از کجا میآید اندوهات
ای یارِ بیغش؟
بگوی
دست عشق را تا فرو رود؛
در شکاف سینههات،
در گردن و موی.
خیالات را بگوی،
هر آنچه دلخواهِ اوست؛
برگیرد از این نگارههای مهتابی.
بانو،
از کجا میآید اندوهات؟
از دلدادهیی،
یا ظلمتی؟
گفتمت: بیدار شو
آب را طفلی دیدم
باد و سنگها میرانْد
و نیز گفتم: زیر آب و ثمرهها،
زیرِ پوست گندم،
وسوسهییست رؤیای آن دارد
تا سرودی باشد؛
برای زخم،
در ملکوتِ گرسنگی و گریستن.
برخیز،
ندایت میکنم،
شناختی صدا را؟
منام برادرت خِضر
اسبِ مرگ،
زین میکنم و
برمیکَنم دروازهی روزگار.
اگر از اعماقِ پرسشها و ابعادِ خویشتن
بیرون شوم
اگر از حوادث و کلمات و دقایق
عبور کنم
شاید به کومههایِ بوسه و
کتیبههایِ عریانی،
یا به خانهای بر بسترِ نور و صدا برسم
آنجا که:
پنجرهها و ریشهها
به تبعید نمیروند
و هرگز!
از اسارتِ ماهی و کودک در حوضِ نقاشی و شهرِ قصه
خبری نیست
آری… همانْ حوالی
که دهانِ تو
رویشِ تُردِ ساقهها در ضیافتِ خیسِ شبانههاست
و گویی
الیاف و اندامِ پرندگان را
هلهله میکِشد.
شاید رویِ زمین عشقی نباشد
جز آنچه که ما آن را تَخَیُّل می کنیم.
که روزیِ خواهیم داشت
آن را
و به آن دست یابیم.
توقف نکن_
به رقصیدن ادامه ده،
ای عشق،
ای شعر.
حتی اگر مرگ باشد
برقص
به خود گفتم
شب را تا صبح بیدار خواهم ماند
برای نوشتن
اما چه بگویم وچه بنویسم؟
غرق در کوشش نوشتن، سفیدی کاغذهایم را با سیاهی مرکب می آلودم
می نوشتم
پاک می کردم
ودیگر بار از نو شروع می کردم
اما باز هم هیچ، دیگر چیزی نیست .
چیست که مرا تغییر داده است؟!
به کجا؟
چگونه آن همه چیزهایم را به پنهانی سپرده؟!
خواب است مرا در برگرفته؟
هرگز سراغم نمیآید
گویا خواب سنگینی خود را بر فرق سرم رهانیده است
سپیده دمان از نو می آغازم همانند دانه ایی با احساس شکافت پذری
احساس شکوفایی نوآوری پدیدارم شد
وبه دیگری شیء ای تبدیل شدم
شخصی دیگر سرشار از دوری ودرازی
به سوی ذات دور خود؛ به آن سوی افق های دور و دراز می رود
واین نوشته را می نگارد
گام میزنم،
گام میزنم و در پیام ستارهها
سوی اختران روزِ دیگری
گام میزنند.
از گدازِ رنج تیره
مرگ و
رازها و
آنچه زنده میشود
گامهای من
کشته میشوند و خون من
زنده میشود.
این منم که راه او هنوز
ناسپرده مانده است و
هیچ طالعی برای او رصد نکردهاند.
گام میزنم به سوی خویش
سوی روز دیگری و گام میزنند
در پیام ستارهها
مترجم: محمدرضا شفیعی کدکنی
من اگر بمیرم
چهکسی میفهمد این صدایی که مُرده
صدای من بودهست
من اگر بمیرم
چهکسی میفهمد این جایی که بودهام
همیشه اعماق بودهست
همیشه دور بودهست
من اگر بمیرم
چهکسی میفهمد دوست داشتهام
باد را در آغوش بگیرم
من اگر بمیرم
چهکسی میفهمد چیزی شبیه آهنربا
جا خوش کرده بوده روی زبانم
من اگر بمیرم
چهکسی میفهمد رنگِ آفتاب بوده چشمهای من
به سپیدی برف بوده قدمهای من