آکادمی پلیکان

آنگاه خداوند از آدمی بیزار شد

- اندازه متن +

آنگاه خداوند از آدمی بیزار شد
روی به آسمان نهاد
و آدمی از خداوند بیزار شد
به سوی حوا رفت
گویی اشیا فرو می پاشیدند
اما کلاغ کلاغ
کلاغ آنها را به یکدیگر چفت کرد
میخکوب کردن آسمان و زمین به یکدیگر – –
پس آدمی فریاد زد، اما با صدای خداوند
و خداوند به خونریزی دچار شد، اما با خون آدمی
پس در مفصل آسمان و زمین بانگ غیژغیژ برخاست
که قانقاریایی شد و بوی گند گرفت – –
هراسی ورای رستگاری
عذاب کاسته نشد
نه آدمی توانست آدمی باشد نه خدا
عذاب
افزوده شد
کلاغ
نیشخندی زد
فریادزنان:” این است آفرینش من”.
پرچم سیاه خویشتن را به اهتزاز درآورد.

کتاب رمان شب‌های روشن
مصاحبه با فروغ فرخزاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی
از من بپرس
×