افروخت چراغ خانهام تا به سحر
-
اندازه متن
+
افروخت چراغ خانهام تا به سحر
یک لحظه نه برگرفتم از راه نظر
صد قافله بگذشت و بیاسود و بخفت
اما دل من بودش از خواب حذر
افروخت چراغ خانهام تا به سحر
یک لحظه نه برگرفتم از راه نظر
صد قافله بگذشت و بیاسود و بخفت
اما دل من بودش از خواب حذر
هست شب یک شب دم کرده و خاک رنگِ رخ باخته است. باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه…
یادم از روزی سیه میآید و جای نموری در میان جنگل بسیار دوری. آخر فصل زمستان بود و یک سر…

