بر مردم دانی ز چه ره میجوشی
-
اندازه متن
+
بر مردم دانی ز چه ره میجوشی
تا ننگردت به خال لب میکوشی
خون دل مردم است خال تو و زان
خون دلشان زچشمشان می پوشی
بر مردم دانی ز چه ره میجوشی
تا ننگردت به خال لب میکوشی
خون دل مردم است خال تو و زان
خون دلشان زچشمشان می پوشی
هست شب یک شب دم کرده و خاک رنگِ رخ باخته است. باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه…
در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینی در سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد:…

