گردید مرا شوق نخست استادی
-
اندازه متن
+
گردید مرا شوق نخست استادی
عقل آمد و کرد بر سرش بنیادی
من چون بدم و چون شدم اما بنگر
همسایه ی من نکرد از من یادی
گردید مرا شوق نخست استادی
عقل آمد و کرد بر سرش بنیادی
من چون بدم و چون شدم اما بنگر
همسایه ی من نکرد از من یادی
گفتم: هجرت؟ گفت شب و ابر سیاه گفتم: وصلت؟ گفت خیالی همراه
گفتم به ره عشق…
تی تیک تی تیک در این کران ساحل و به نیمه شب نک می زند سیولیشه روی شیشه. به او…

