موریانهها – نه تو نرفتهای
کپی نوشته
کپی شد
کپی لینک
کپی شد
۱۴۰۳/۰۸/۲۰
-
اندازه متن
+
نه
تو نرفتهای
تو را موریانهها خوردهاند
که اینقدر ناشیانه سقوط میکنم
پاورقی: سلیمان به برجِ بلندِ شهر رفت تا مملکتش را تماشا کند. و در حالیکه ایستاده و بر عصایش تکیه داده بود، از دنیا رفت. مدّتی به همان وضع ایستاده بود و جنیان به تصوّرِ این که او زنده است و نگاه میکند، کار میکردند. سرانجام موریانهای وارد عصای او شد و درون آن را خورد. عصا شکست و سلیمان به زمین افتاد. آن گاه همه فهمیدند که او از دنیا رفته است.
قطاری که بارها به مقصد رسیده است
رادیو میگوید: «ابری در آسمان نیست و برفی که میبینید معلوم نیست از کجا میآید» میخوابم و بیدار میشوم زندگی…
پوریا پلیکان 
