ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
فروردینگان
(فَ وَ) [ په. ] (اِ.) جشنی که ایرانیان در روز نوزدهم فروردین به یُمن برابر شدن نام ماه و نام روز و همچنین گرامی داشت ارواح درگذشتگان برپا میکردند.
فروزان
(فُ) (ص فا.) تابان، درخشان.
فروزاندن
(فُ دَ)(مص م.)= فروزانیدن: روشن کردن، درخشان کردن.
فروزانفر
(فُ فَ) (ص مر.) دارای فر و شکوه و درخشان.
فروزش
(فُ زِ) (اِمص.) روشنایی، تابش.
فروزنده
(فُ زَ دِ) (ص فا.) روشن کننده.
فروزیدن
(فُ دَ) (مص م.) افروختن، روشن کردن.
فروزیده
(فُ دِ) (ص مف.) افروخته، روشن شده.
فروزینه
(فُ نِ) (اِمر.) آتشگیره، چیزی که با آن آتش روشن کنند.
فروش
(فُ) (اِ.)
۱- فروختن.
۲- مقدار پول به دست آمده از فروختن کالا یا ارائه خدمت در یک روز یا ماه یا سال.
فروشدنگاه
(فُ شُ دَ) (اِمر.) باختر، محل غروب.
فروشستن
(فُ شُ تَ) (مص م.)
۱- شستن.
۲- محو کردن، پاک کردن.
فروشنده
(فُ شَ دِ) (ص فا.) کسی که چیزی را بفروشد.
فروشک
(فَ یا فُ شَ) (اِ.) غلهای که در آسیا اندازند تا خرد شود و بشکند و از آن طعام کرده بخورند، بلغور.
فروشگاه
(فُ) (اِمر.) محل فروش اجناس، جای فروش، مغازه.
فروع
(فُ) [ ع. ] (اِ.) جِ فرع ؛
۱- شاخهها.
۲- ریشههایی که از یک بیخ برآمده باشد.
۳- اموری که پیرو یک اصل باشند.
۴- علم فقه.
فروغ
(فُ) (اِ.) روشنی، پرتو.
فروغمند
(~. مَ) (ص مر.) دارای فروغ، نورانی.
فروق
(فَ) [ ع. ] (ص.) مرد ترسنده، ترسان.
فروقه
(فُ قَ یا ق) (ص.) به غایت ترسنده و جبان.