ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
فزون
(فُ) (ص.) نک افزون.
فزونی
(~.) (ص.) نک افزونی.
فس فس
(فِ سْ فِ) (ق.) (عا.) به کُندی، آرام آرام.
فس فس کردن
(~. کَ دَ) (مص ل.) (عا.) به کندی کاری را انجام دادن.
فساد
(فَ یا فِ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) تباه شدن.
۲- متلاشی شدن، از بین رفتن.
۳- (اِمص.) تباهی، خرابی.
۴- نابودی.
۵- (اِ.) فتنه، آشوب.
۶- لهو و لعب.
۷- کینه، دشمنی.
فسار
(فَ) (اِ.) نک افسار.
فسان
(فَ) (اِ.) افسان، سنگی که با آن کارد یا شمشیر را تیز کنند.
فسانه
(فَ نِ) (اِ.) افسانه، داستان.
فساییدن
(فَ دَ) (مص م.) = افساییدن: افسون کردن، جادو کردن.
فستق
(فُ تُ) [ معر. ] (ص نسب.) پسته.
فستیوال
(فِ) [ فر. ] (اِ.) جشنواره.
فسحت
(فُ حَ) [ ع. فسحه ] (اِمص.)
۱- گشادگی، فراخی.
۲- گنجایش، وسعت.
فسخ
(فَ سْ) [ ع. ] (مص م.)
۱- باطل کردن، نقض کردن.۲ - جداجدا کردن.
۳- تباه گردانیدن.
فسراندن
(فُ یا فِ سُ دَ) (مص م.) نک فسرانیدن.
فسرانیدن
(فُ یا فِ سُ دَ) (مص م.) منجمد کردن، فسرده کردن.
فسردن
(فَ یا فُ یا فِ سُ دَ) (مص ل.) = افسردن: یخ بستن، پژمردن.
فسرده
(فَ یا فُ یا فِ سُ دِ) (ص مف.) = افسرده
۱- پژمرده.
۲- یخ زده، منجمد.
فسردگی
(فُ یا فِ سُ دِ) (حامص.) افسردگی، پژمردگی.
فسطاط
(فُ یا فِ) [ ع. ] (اِ.) خیمه، سراپرده.
فسفات
(فُ) [ فر. ] (اِ.) هر یک از نمکهای اسیدفسفریک که بیشتر برای کودهای شیمیای ی به کار میروند.