ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشه‌ی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.

اگر کلمه‌ای که جستجو کرده‌اید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.

جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

فلات

(~.) [ ع. فلاه ] (اِ.)
۱- دشت بی آب و علف.
۲- دشتی که ارتفاعش از دویست تا پنج هزار متر باشد.

فلاته

(فَ یا فُ تِ) (اِ.) نک فراته.

فلاح

(فَ) [ ع. ] (اِمص.)
۱- رستگاری.
۲- پیروزی، نجات.

فلاح

(فَ لّ) [ ع. ] (ص.) کشاورز، برزگر.

فلاحت

(فَ حَ) [ ع. فلاحه ] (اِمص.) کشاورزی، برزگری.

فلاخن

(فَ خَ) (اِ.) = فلاخان: قلاب سنگ، ابزاری برای پرتاب کردن سنگ و آن رشته‌ای بوده که آن را از نخ یا ابریشم می‌بافتند، فلخم و فلخمه و فلماخن و فلخمان نیز گفته‌اند.

فلاد

(فَ) (ص.) نک فلاده.

فلاده

(فَ دِ) (ص.) بیهوده، بی فایده.

فلاسفه

(فَ س فِ) [ ع. فلاسفه ] (اِ.) جِ فیلسوف.

فلاسک

(فِ سْ کْ) [ فر. ] (اِ.)
۱- بطری، قمقمه.
۲- ظرفی در دار و دو جداره برای خنک نگه داشتن آب یا گرم نگه داشتن چای، دمابان (فره).

فلاش

(فِ) [ انگ. ] (اِ.) وسیله‌ای که بر دوربین عکاسی نصب می‌شود و هنگامی که نور کافی برای عکس گرفتن موجود نباشد معمولاً به طور خودکار همراه دوربین عمل می‌کند، دِرَخش (فره).

فلاش بک

(~. بَ) [ انگ. ] (اِ.) شگردی سینمایی در بیان داستان که طی آن فیلم، واقعه زمان حاضر را رها می‌کند و به نمایش حوادث گذشته داستان می‌پردازد.

فلاش تانک

(~.) [ انگ. ] (اِ.) مخزن آب شست و شو دهنده توالت که وقتی دسته آن را بکشند یا بچرخانند، آب را با فشار در توالت تخلیه می‌کند و سپس به طور خودکار پر می‌کند.

فلاشر

(فِ ش) [ انگ. ] (اِ.) دستگاهی که به طور متناوب و همزمان چراغ‌های راهنمای جلو و عقب خودرو را روشن و خاموش می‌کند.

فلاشری

(فِ ش) [ فر. ] (اِ.) مرضی مهلک مخصوص کرم ابریشم که معمولاً در آخرین مرحله زندگی این کرم پیدا می‌شود. بر اثر این مرض کرم‌های ابریشم دراز اندام و بی حرکت شده بوی عفنی می‌دهند و پس از مردن ...

فلافل

(فِ فِ) [ ع. ] (اِ.) غذایی شبیه کتلت که از نخود، گوشت، پیاز و ادویه تند تهیه می‌شود.

فلان

(فُ) [ ع. ] (اِ.)
۱- شخص نامعلوم.
۲- جانشین کلمه‌ای رکیک که نخواهند از آن نام ببرند. ؛به ~ش هم نبودن کنایه از: مطلقاً برایش اهمیت نداشتن. ؛به ~ گاو زدن کنایه از: ...

فلان فلان شده

(~. ~. شُ دِ) [ ع - فا. ] (ص.)نوعی دشنام، خلاصه‌ای از چند فحش و ناسزا.

فلان و بهمان

(~ُ بَ) [ ع - فا. ] (اِمر.) فلان کس، شخص یا اشخاص نامعلوم.

فلان و بهمدان

(~ُ بَ مَ) [ ع - فا. ] نک فلان و بهمان.