ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
قاب
[ ع. ] (اِ.)
۱- اندازه، مقدار.
۲- مابین قبضه کمان و گوشه آن.
قاب
[ تر. ] (اِ.)
۱- بشقاب بزرگ و کم و بیش گود.
۲- جلد یا غلاف برخی چیزها، مانند: عینک، ساعت.
۳- جسم سخت از چوب یا غیر چوب بر گرد عکس، آینه و... که نگه - دارنده آن باشد، چارچوب.
قاب بازی
(حامص.) = قاپ بازی: در عهد شاه عباس بزرگ معمول بود که با قاب (گوسفند) بازی میکردند. یک طرف قاب دزد و طرف دیگر آن عاشق نامیده میشد.
قاب دستمال
(دَ) (اِمر.) دستمالی که در منزل برای پاک کردن یا خشک کردن به کار میرود. قابس (بِ) [ ع. ] (اِفا.) سوزنده، درخشان.
قاب شور
#NAME?
قاب قوسین
(بِ قَ سَ) [ ع. ] (اِمر.)
۱- مقدار دو کمان.
۲- کنایه از: قرب و نزدیکی.
قابض
(بِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- گیرنده، در مشت گیرنده.
۲- در طب دارویی که یبوست ایجاد کند.
قابل
(بِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- پذیرنده، قبول کننده.
۲- لایق، سزاوار.
۳- باتجربه، کارآزموده.
۴- بسیار، زیاد.
۵- آتیه، آینده. مق ماضی.
۶- ضامن.
۷- جزء پیشین بعضی از کلمههای مرکب به معنی «شایسته، درخور، مناسب»: قابل اعتماد، قابل اعتنا.
۸- جزء پیشین بعضی از کلمههای ...
قابل دار
(~.) [ ع - فا. ] (ص مر.) باارزش، شایسته. (?(قابلمه (بْ لَ مِ) [ تر. ] (اِ.) دیگ، دیگ در دار فلزی برای پختن غذا.
قابلق
(لُ) [ تر. ] (اِ.) کیسه یا جعبه کوچک زرین مرصع به شکل قایق که در آن دستمال، عطر و ادویه مقوی میگذاشتند.
قابله
(بِ لَ یا لِ) [ ع. قابله ] (اِفا.)
۱- پذیرنده.
۲- زن شایسته.
۳- ماما.
قابلیت
(بِ یَّ) (مص جع.)
۱- شایستگی.
۲- استعداد.
۳- استعداد قبول، منفعل شدن، انفعال. مق فاعلیت.
۴- امکان.
۵- هنر.
۶- معرفت.
۷- کفایت.
قابوق
[ تر. ] (اِ.) پوست، قشر.
قاتق
(تِ) [ تر. ] (اِ.)۱ - ماست.
۲- (عا.) خورشت، خورشتی که با نان خورده شود.
قاتل
(تِ) [ ع. ] (اِفا.) کُشنده.
قاتمه
(مَ یا مِ) [ تر. ] (اِ.)
۱- موی دم و یال اسب و استر.
۲- رشته و طنابی که از موی دم و یال اسب و استر بافند؛ بزمو، تاب.
قاتی
[ تر - فا. ] (ص.)
۱- مخلوط، درهم.
۲- مجازاً خیلی صمیمی، دوستان خیلی نزدیک.
قاتی پاتی
[ تر - فا. ] (ص م.) (عا.) درهم آمیخته، مخلوط.
قاتی کردن
(کَ دَ) (مص م.)
۱- درهم و برهم کردن.
۲- دیوانه شدن، اختلال حواس پیدا کردن.
قادح
(دِ) [ ع. ] (اِفا.) سرزنش کننده، طعنه زننده.