ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشه‌ی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.

اگر کلمه‌ای که جستجو کرده‌اید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.

جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

قد دادن

(قَ. دَ) (مص ل.)
۱- اندازه بودن.
۲- رسیدن، درک کردن.

قد کشیدن

(قَ. کِ دَ) (مص ل.) بزرگ شدن، رشد کردن.

قداره

(قَ دّ رِ) [ معر. ] (اِ.) جنگ افزاری شبیه شمشیر پهن و کوتاه. ؛ ~بستن برای کسی کنایه از: قصد جان کسی را داشتن.

قداره بندی

(~. بَ) (اِمص.) عربده کشی، چاقوکشی، شرارت.

قداست

(ق سَ) [ ع. ] (اِ.) وضع یا کیفیت مقدس بودن.

قدح

(قَ دَ) [ ع. ] (اِ.) کاسه. ج. اقداح.

قدح

(قَ) [ ع. ] (مص م.) عیب کردن، طعن کردن.

قدح کش

(قَ دَ. کِ) [ ع - فا. ] (ص فا.) شرابخوار، می‌خواره.

قدر

(قَ دَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- سرنوشت، تقدیر.
۲- توانایی، قدرت.

قدر

(قَ) [ ع. ] (اِ.)۱ - اندازه چیزی.
۲- توانگری، توانایی.
۳- ارزش، اعتبار.

قدر

(~.) [ ع. ] (اِ.) میزان درخشندگی ظاهری س تاره‌ها.

قدر

(قِ) [ ع. ] (اِ.) دیگ. ج. قدور.

قدر قدرت

(قَ دَ. قُ رَ) [ ازع. ] (ص مر.) آن که قدرتش برابر قدرت قضا و قدر است. (برای شاهان آورده می‌شود).

قدرت

(قُ رَ) [ ع. قدره ] (مص ل.) توانایی داشتن، توانستن.

قدرمایه

(~. یِ) [ ع - فا. ] (اِمر.) مایه کم، اندک مایه.

قدری

(قَ) [ ع - فا. ] (ق مر.) مقداری، اندکی.

قدری

(قَ دَ) [ ع. ] (ص نسب.) منسوب به قدر (معتقد به تقدیر و سرنوشت از پیش تعیین شده). مق جبری.

قدس

(قُ) [ ع. ] (اِمص.) پاکی.

قدسی مآب

(قُ مَ) [ ازع. ] (ص مر.) آن که مقدس است (در احترام به روحانیان به کار می‌رود).

قدغن

(قَ دِ غَ) [ تر. ] (اِ.) نهی، منع.