ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
متدافع
(مُ تَ فِ) [ ع. ] (اِفا.) دفع کننده یکدیگر در کارزار؛ ج. متدافعین.
متداول
(مُ تَ وِ) [ ع. ] (اِفا.) آن چه معمول و مرسوم باشد.
متداوی
(مُ تَ) [ ع. ] (اِفا.) آن که خود را معالجه کند.
متداین
(مُ تَ یِ) [ ع. ] (اِفا.) به نسیه و وام خرید و فروش کننده باهم ؛ ج. متداینین.
متدبر
(مُ تَ دَ بِّ) [ ع. ] (اِفا.) اندیشه کننده.
متدرج
(مُ تَ دَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.) آهسته و کم کم پیش رونده.
متدرجاً
(مُ تَ دَ رِّ جَ نْ) [ ع. ] (ق.) به تدریج، آهسته آهسته.
متدرع
(مُ تَ دَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.) زره پوششنده، زره پوش.
متدلوژی
(مِ تُ دُ لُ) [ فر. ] (اِ.) روش تحقیق در علوم، روش شناسی.
متدین
(مُ تَ دَ یِّ) [ ع. ] (اِفا.) دیندار، با دیانت.
متذلل
(مُ تَ ذَ لِّ) [ ع. ] (اِفا.) فروتن، خوار.
متذکر
(مَ تَ ذَّ کِ) [ ع. ] (اِفا.) یادآوری کننده، به خاطر آورنده.
متر
(مِ) [ فر. ] (اِ.)
۱- نواری باریک و درجه - بندی شده از فلز، پارچه یا جنس دیگر که برای اندازه گیری طول و عرض اشیاء استفاده میشود.
۲- واحد طول که تقریباً برابر است با یک چهل میلیونیم نصف ...
مترادف
(مُ تَ دِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- پی درپی.
۲- هم معنی.
متراژ
(مِ) [ انگ. ] (اِ.) اندازه، مساحت.
متراکم
(مُ تَ کِ) [ ع. ] (اِفا.) انبوه شده، روی هم جمع شده.
متربد
(مُ تَ رَ بِّ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- متغیر.
۲- ترش رو.
۳- آسمان ابر دار.
متربص
(مُ تَ رَ بِّ) [ ع. ] (اِفا.) منتظر، متوقع، چشم دارنده.
مترتب
(مُ تَ رَ تِّ) [ ع. ] (اِفا.) ترتیب داده شده، پدید آمده.
مترجم
(مُ تَ جِ) [ ع. ] (اِفا.) کسی که مطلبی را از زبانی به زبان دیگر ترجمه کند.