ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
مرزیده
(مَ یا مُ دَ یا دِ) (اِمف.) کسی که با او جماع کرده باشند؛ ج. مرزیدگان.
مرس
(مَ رَ) (ص.) میوه ترش و شیرین.
مرس
(~.) [ ع. ] (اِ.) طناب، ریسمان.
مرس
(مَ رِ) [ ع. ] (ص.) باتجربه، کارآزموده. ج. امراس.
مرس
(مُ) [ فر. ] (اِ.)
۱- سیستم تلگراف الکترومغناطیسی که از علایم قراردادی خط و نقطه استفاده میکند و به نام مخترع آن ساموئل مرس معروف است.
۲- الفبای مُرس.
مرسل
(مُ سَ) [ ع. ] (اِمف.) فرستاده شده.
مرسل
(مُ س) [ ع. ] (اِفا.) فرستنده ؛ ج. مرسلین.
مرسله
(مُ سَ لِ) [ ع. مرسله ]
۱- (اِمف.) فرستاده شده.
۲- (اِ.) گوشواره.
مرسوم
(مَ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- آنچه رسم شده، معمول.
۲- فرمان، دستور.
۳- در فارسی جیره، مواجب.
مرسی
(مِ) [ فر. ] (فعل.) متشکرم، ممنونم.
مرش
(مَ) [ ع. ]
۱- (مص م.) خراشیدن.
۲- لمس کردن با انگشت.
۳- (اِ.) خراش.
۴- زمینی که باران سطح آن راخراشیده باشد.
مرشح
(مُ رَ شَّ) [ ع. ] (اِمف.) تربیت شده، ادب یافته.
مرشد
(مُ ش) [ ع. ]
۱- (اِفا.) راهنما، هدایت کننده.
۲- (اِ.) در تصوف کسی که تربیت و ریاست گروهی از صوفیان را به عهده دارد.
۳- کسی که به هنگام ورزش ورزشکاران باستانی در زورخانه آنان را راهنمایی کند.
۴- لقبی برای شعبده ...
مرصاد
(مِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- کمین گاه.
۲- رصدخانه.
مرصد
(مَ صَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- رصدخانه.
۲- کمین گاه. ج. مراصد.
مرصع
(مُ رَ صَّ) [ ع. ] (اِمف.) جواهرنشان، به جواهر آراسته.
مرصع خوانی
(~. خا) [ ع - فا. ] (حامص.)
۱- تمهید قصه خوانی.
۲- خوش سخنی.
مرصود
(مَ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- انتظار کشیده شده.
۲- ستارهای که در رصدخانه حرکات و اوضاعش ضبط شدهاست.
مرصوص
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) استوار، محکم.
مرض
(مَ رَ) [ ع. ] (اِ.) ناخوشی، بیماری. ج. امراض.