ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
بی بی
[ تر. ] (اِ.)
۱- کدبانو.
۲- مادربزرگ.
۳- از خالهای ورق که میان شاه و سرباز جای دارد.
بی تا
(ص مر.) بی مانند، بی نظیر.
بی جهت
(جَ هَ) [ فا - ع. ] (ق مر.)
۱- بی سبب، بدون دلیل، بی علت.
۲- بیهوده.
بی جگر
(جِ گَ) (ص)
۱- ترسو.
۲- بدون رنج و زحمت.
بی حد
(حَ) (ص مر. ق مر.)
۱- بی اندازه، بی شمار.
۲- بی کران، غیرمحدود.
بی حساب
(حِ) [ فا - ع. ] (ص مر.) بی اندازه.
بی حمیت
(حَ یَّ) [ فا - ع. ] (ص مر.) بی غیرت.
بی خطر
(خَ طَ) [ فا - ع. ] (ص مر.)
۱- بدون آسیب.
۲- بی ارزش.
بی خود
(خُ) (ص مر.)
۱- بی هوش، بی حال.
۲- بی اختیار، بلااراده.
۳- شوریده.
۴- (عا.) بیهوده، بی فایده.
بی خیال
(ص مر.)
۱- بی فکر، بی اندیشه.
۲- غافل.
۳- بی غم، لاقید.
بی درنگ
(دَ رَ) (ق مر.) بی تأمل، فوراً.
بی دریغ
(دَ) (ق مر.)
۱- بی مضایقه.
۲- بدون ملاحظه و خودداری.
بی دست و پا
(دَ تُ) (ص.) مجازاً فاقد زیرکی ی ا ورزیدگی لازم برای کار و فعالیت، دست و پاچلفتی.
بی دستگاه
(دَ) (ص مر.) بی سر و سامان، بی سرمایه.
بی دولتی
(دُ لَ) (اِمص.) بدبختی، اِدبار.
بی ربط
(رَ) [ فا - ع. ]
۱- (ق مر.) بدون ارتباط، بی رابطه.
۲- بی اساس، مهمل.
بی رحم
(رَ) [ فا - ع. ] (ص مر.)
۱- سخت دل، شقی، قسی.
۲- ظالم، ستمکار.
بی رنگ
(رَ) (ص مر.)
۱- بدون رنگ.
۲- عالم وحدت.
۳- کنایه از: ساده و بی آلایش.
بی رگ
(رَ) (ص مر.) بی غیرت.
بی ریش
(ص مر.) مخنُث، اَمْرَد.