ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
بی سامان
(ص مر.)
۱- بی نظم و ترتیب.
۲- فقیر، درویش.
بی سامانی
(حامص.)۱ - بی ترتیبی.۲ - درویشی.
۳- بی خانمانی.
بی سر و پا
(سَ رُ) (ص مر.)
۱- فرومایه، پست، دنی.
۲- ناتوان، عاجز.
بی سنگ
(سَ) (ص مر.)
۱- بی ارزش، سبُک.
۲- بی طاقت.
بی سکه
(سِ کِّ) [ فا - ع. ] (ص مر.)
۱- زر و سیمی که بر آن چیزی نقش نشده باشد.
۲- کنایه از: بی اعتبار، بی قدر.
بی سکه کردن
(~. کَ دَ) [ فا - ع. ] (مص م.) بی ارزش کردن، بی اعتبار کردن.
بی سیم
(اِمر.)دستگاه فرستنده امواج الکترو - مغناطیسی که بدون نیاز به ارتباط از راه سیم کار میکند.
بی شبهه
(شُ هَ یا هِ) [ فا - ع. ] (ق مر.)
۱- بی شک و تردید.
۲- بی اشتباه.
بی شرف
(شَ رَ) [ فا - ع. ] (ص مر.)
۱- بی - آبرو، بی عزت.
۲- بی ناموس.
بی شعور
(شُ) [ فا - ع. ] (ص مر.) نادان، بی - عقل، احمق.
بی طرف
(طَ رَ) [ فا - ع. ] (ص مر.)
۱- کسی که تعصب ندارد.
۲- دولتی که در سیاستهای جهانی داخل دسته بندیها نشود و جانب بعضی دولتها را نگیرد.
بی عار
[ فا - ع. ] (ص مر.) کسی که از کارهای ناشایست ننگ نداشته باشد.
بی عدیل
(عَ) [ ع - فا. ] (ص مر.) بی مانند، بی نظیر.
بی عرضه
(عُ ض ِ) [ فا - ع. ] (ص مر.) ناتوان، بی مصرف، بیکاره.
بی قرار
(قَ) (ص مر.)
۱- ناپایدار، بی ثبات.
۲- بی صبر، ناشکیبا.
بی محل
(مَ حَ) [ فا - ع. ] (ص مر.) بی ارزش، بی اعتبار.
بی مر
(مَ) (ص مر.) بی حد، بی حساب.
بی معرفت
(مَ رِ فَ) [ فا - ع. ] (ص مر.)
۱- فاقد معرفت.
۲- فاقد شناخت یا آگاهی لازم نسبت به ارزشهای جامعه.
۳- دارای رفتار مغایر با آن ارزشها.
بی ناخن
(خُ یا خَ) (ص مر.) بی انصاف، کسی که نفعش به کسی نمیرسد.
بی ناموسی
(حامص.)
۱- انجام کار خلاف و یا نامشروع که باعث بدنامی و بی آبرویی میشود.
۲- بی ناموس بودن.