ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
حج
(حَ جّ) [ ع. ] (مص م.)
۱- قصد کردن.
۲- قصد زیارت کعبه کردن.
حج کول
(حَ. کُ) [ ع - فا. ] (اِمر.) کسی که خود توانایی مالی برای رفتن به حج را ندارد و از طریق گدایی کردن از دیگران، امکان رفتن به حج را فراهم کند.
حجاب
(حِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- پرده، ستبر.
۲- نقابی که زنان چهره خود بدان پوشانند، روبند، برقع.
۳- چادری که زنان سرتاپای خود را بدان پوشانند.
حجاب
(حُ جّ) [ ع. ] (اِ.) جِ حاجب ؛ پرده داران.
حجابت
(حِ بَ) [ ع. حجابه ] (اِمص.)۱ - پرده - داری.
۲- دربانی.
حجاج
(حَ جّ) [ ع. ] (ص.) بسیار حج کننده.
حجاج
(جُ جّ) [ ع. ] (اِ.) جِ حاج ؛ کسانی که حج گزارند.
حجار
(حِ) [ ع. ] (اِ.) جِ حجر؛ سنگها.
حجار
(حَ جّ) [ ع. ] (ص. اِ.) سنگتراش.
حجاره
(حِ رِ) [ ع. حجاره ] (اِ.) جِحجر ؛ سنگها.
حجاز
(حِ) [ ع. ] (اِ.)یکی از دوازده مقام موسیقی.
حجام
(حَ جّ) [ ع. ] (ص فا.) حجامت کننده، کسی که کارش حجامت کردن و خون گرفتن است.
حجامت
(حِ مَ) [ ع. حجامه ] (مص م.) بادکش کردن و خون گرفتن از بدن از طریقِ مکیدن به وسیله شاخ و تیغ زدن بر محل مکیده شده.
حجب
(حَ) [ ع. ] (مص م.)
۱- پوشانیدن.
۲- منع کردن.
حجب
(حُ) [ ع. ] (اِ.) شرم، حیا.
حجب
(حُ جُ) [ ع. ] (اِ.) جِ حجاب ؛ پردهها.
حجت
(حُ جَّ) [ ع. حجه ] (اِ.)
۱- دلیل، برهان.
۲- سبب، موجب.
۳- یکی از مراتب دعوت اسماعیلیان.
حجت الاسلام
(حُ جَّ تُ لْ اِ) [ ع. حجه - الاسلام ] لقبی است که به برخی روحانیان عالی مقام و فقها میدهند. ؛ ~والمسلیمن عنوانی برای علمای دینی که از جهت علم و مقام پایین تر از آیت ...
حجت القائم
(~. ئِ) [ ع. حجه القائم ] (اِمر.) لقب خاص امام دوازدهم شیعه، حجت عصر، مهدی موعود.
حجت گرفتن
(حُ جَّ. گِ رِ تَ) [ ع - فا. ] (مص ل.)
۱- تضمین گرفتن، متعهد ساختن.
۲- دلیل آوردن.
۳- بهانه کردن، بهانه قرار دادن.