ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
حایر
(یِ) [ ع. حائر ] (اِفا.) سرگشته، سرگردان.
حایز
(یِ) [ ع. حائز ] (اِفا.)
۱- دربردارنده، دارا.
۲- گردآورنده، جامع.
حایض
(یِ) [ ع. حائض ] (اِفا. ص.) زنی که در حالت حیض است، بی نماز.
حایط
(یِ) [ ع. حائط ] (اِ.) دیوار.
حایل
(یِ) [ ع. حائل ] (ص.)
۱- مانع میان دو چیز.
۲- جداکننده.
حایک
(یِ) [ ع. حائک ] (اِفا. ص.) جولاه، بافنده.
حب
(حَ بّ) [ ع. ] (اِ.)
۱- هرچیز گرد کوچک که کمابیش به اندازه نخودی باشد، دانه.
۲- قرص. ج. حبوب، جج. حبوبات.
حب
(حُ بّ) [ ع. ] (اِ.) محبت، عشق. ؛~الوطن میهن دوستی، وطن پرستی.
حبائل
(حَ ئِ) [ ع. ] جِ حباله، دامها.
حباب
(حُ) [ ع. ] (اِ.)
۱- برآمدگی کوچک که به علت سقوط چیزی در آب ایجاد میشود. در فارسی آب سوار گویند.
۲- روپوش شیشهای که روی چراغ گذارند.
حباب
(حِ) [ ع. ] (مص م.) دوست داشتن.
حباحب
(حُ حِ) [ ع. ] (اِ.) کرم شب تاب.
حبال
(حِ) [ ع. ] (اِ.)جِ حبل ؛ ریسمانها، رشتهها.
حباله
(حِ لِ) [ ع. حباله ] (اِ.)
۱- قید، بند.
۲- دام. ؛ ~نکاح قید ازدواج.
حبایل
(حَ یِ) [ ع. حبائل ] (اِ.) جِ حباله.
حبذا
(حَ بَّ) [ ع. ] (فعل) چه خوب است، چه نیکوست، آفرین، خوشا.
حبر
(حِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- مداد، مرکب.
۲- دانشمند یهود.
حبس
(حَ) [ ع. ]
۱- (مص م.) زندانی کردن، بازداشتن.
۲- (اِ.) زندان.
حبسگاه
(حَ) [ ع - فا. ] (اِمر.) زندان، محبس، ندامتگاه.
حبسیه
(حَ یِّ) [ ع. حبسیه ] (اِ.) شعری که شاعر در مدت زندانی بودن در وصف حال خود گفته باشد. ج. حبسیات.