ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
حملان
(حُ) [ ع. ] (اِ.)
۱- ستور باردار که به کسی بخشند.
۲- مزد باربری.
حمله
(حَ لِ یا لَ) [ ع. حمله ]
۱- (مص ل.) آهنگ جنگ کردن، هجوم بردن،
۲- (اِ.) هجوم، یورش.
۳- غش (پزشکی).
۴- دفعه.
حمله
(حَ مَ لَ) [ ع. حمله ] (ص. اِ.) جِ حامل ؛ حمل کنندگان، برندگان.
حمه
(حُ مَ یا مِ) [ ع. حمه ] (اِ.) زهر، سم. نیش کژدم.
حموضت
(حُ ضَ) [ ع. حموضه ] (مص ل.) ترش شدن.
حمول
(حَ) [ ع. ] (ص.)
۱- بارکش.
۲- بردبار، شکیبا.
حمی
(حُ ما) [ ع. ] (اِ.) تب.
حمیت
(حَ یَّ) [ ع. حمیه ] (اِمص.)
۱- مروت، جوانمردی.
۲- غیرت، رشک.
حمید
(حَ) [ ع. ] (ص.)
۱- پسندیده، ستوده.
۲- مبارک، فرخنده.
حمیده
(حَ دِ) [ ع. حمیده ] (ص.) ستوده، پسندیده.
حمیر
(حَ) [ ع. ] (اِ.) جِ حِمار.
حمیراء
(حُ مَ) [ ع. ] (ص.) مصغر حمراء، زن سرخ روی.
حمیم
(حَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- خویشاوند، نزدیک.
۲- دوست، صدیق. ج. احماء.
حمیه
(حَ مْ یَ) [ ع. حَمیه ] (مص م.)
۱- پرهیز دادن.
۲- آن چه که نگه داشته شود.
حنا
(حِ یا حَ) [ ع. حناء ] (اِ.) درختچهای است با برگهایی شبیه برگ انار که گلهایش سفید و خوشبو است. برگهای آن را آسیاب کرده و به شکل گرد در میآورند و برای رنگ کردن موی سر، ناخن یا ...
حناجر
(حَ جِ) [ ع. ] (اِ.) جِ حنجره.
حناط
(حَ نّ) [ ع. ] (ص.)
۱- آن که جسد مرده را حنوط کند.
۲- گندم فروش.
حنان
(حَ نّ) [ ع. ] (ص.)
۱- بخشاینده.
۲- بسیار مهربان.
حنان
(حَ) [ ع. ] (اِمص.)
۱- رحمت، بخشایش.
۲- مهربانی.
حنانه
(حَ نّ نِ) [ ع. حنانه ] (ص.)بسیار ناله کننده.