ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
حنایا
(حَ یا حَ) [ ع. ] (اِ.) جِ حنیه ؛ کمان.
حنبل
(حَ بَ) [ ع. ] (ص نسب.) مرد کوتاه قد بزرگ شکم.
حنبلی
(حَ بَ یّ) [ ع. ] (ص نسب.) منسوب به فرقه حنبلیه از فرق مهم اهل سنت.
حنث
(حِ) [ ع. ] (اِ.) گناه، بزه.
حنجره
(حَ جَ) [ ع. حنجره ] (اِ.) نای، حفرهای که در عقب دهان و در زیر حلق واقع است و صوت از آن خارج میشود.
حنظل
(حَ ظَ) [ ع. ] (اِ.) هندوانه ابوجهل، میوهای است به شکل هندوانه، کوچکتر از نارنج با رنگی زرد و طمعی بسیار تلخ.
حنفی
(حَ نَ) [ ع. ] (ص نسب.) منسوب به ابوحنیفه، یکی از چهار مذهب اهل تسنن.
حنق
(حَ نَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- کینه، دشمنی.
۲- خشم شدید.
حنوط
(حَ) [ ع. ] (اِ.) دارویی معطر مانند کافور که پس از غسل میت به جسد میزنند تا دیرتر متلاشی شود.
حنون
(حَ) [ ع. ] (ص.) مهربان، باشفقت.
حنک
(حَ نَ) [ ع. ] (اِ.) زیر گلو، ج. احناک.
حنیف
(حَ نِ) [ ع. ] (ص.)
۱- راست، مستقیم.
۲- معتقد به اسلام.
حنین
(حَ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- بانگ کردن از شادی یا اندوه.
۲- مهر، اشتیاق.
حوا
(حَ وّ) [ ع. ] (ص.) زن گندمگون.
حوادث
(حَ دِ) [ ع. ] (اِ.) جِ حادثه ؛ پیشامدها، وقایع.
حواری
(حَ) [ ع. ] (ص. اِ.)
۱- یار مخلص.
۲- کسی که پیغمبر را یاری کند.
۳- هر یک از یاران عیسی که مبلغ دین او بودند. ج. حواریون، حواریین.
حواس
(حَ سّ) [ ع. ] (اِ.) جِ حاسه ؛ قوای مدرکه. ؛~ ظاهری پنج حس بیرونی که عبارتند از: بینایی (باصره)، چشایی (ذائقه)، شنوایی (سامعه)، بویایی (شامه)، بساوایی (لامسه).
حواشی
(حَ) [ ع. ] (اِ.) جِ حاشیه.
حواصیل
(حَ) [ ع. ] (اِ.) = حواصل: غم - خورک، ماهی خور.
حوافر
(فِ) [ ع. ] (اِ.) جِ حافر؛ حفر کنندگان.