ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
حوله
(حُ لِ) (اِ.) = هوله: پارچهای که با آن صورت و دستها را پاک و خشک کنند.
حومه
(مِ) [ ع. حومه ] (اِ.)اطراف و گرداگرد شهر.
حک
(حَ کّ) [ ع. ] (مص م.)
۱- ساییدن.
۲- تراشیدن.
حکام
(حُ کّ) [ ع. ] (اِ.) جِ حاکم ؛ فرمانروایان، ولات، استانداران.
حکاک
(حَ کّ) [ ع. ] (ص فا.) کسی که شکل یا نوشتهای را بر فلز یا نگین انگشتری حک کند.
حکاکی
(~.) [ ع - فا. ] (حامص.) حک کردن.
حکایت
(حِ یَ) [ ع. حکایه ]
۱- (مص م.) نقل کردن مطلب یا داستانی.
۲- (اِ.) داستان، سرگذشت، قصه.
حکفرما
(حُ. فَ) [ ع - فا. ] (ص فا.) حکمران.
حکم
(حُ) [ ع. ] (اِ.)
۱- امر، فرمایش.
۲- داوری، قضاوت.
۳- منشور، فرمان.
حکم
(حَ کَ) [ ع. ] (ص.) داور.
حکم
(حِ کَ) [ ع. ] (اِ.) جِ. حکمت ؛ اندرزها، پندها.
حکماء
(حُ کَ) [ ع. ] (اِ.) ج. حکیم.
حکماً
(حُ مَ نْ) [ ع. ] (ق.) ظاهراً، به احتمال قوی.
حکمت
(حِ مَ) [ ع. حکمه ] (اِمص.)
۱- علم، دانش.
۲- راستی، درستی.
۳- کلام موافق حق.
حکمران
(حُ) [ ع - فا. ] (ص فا.) حاکم، والی.
حکمرانی
(~.) [ ع - فا. ] (حامص.) حکومت، فرمانروایی.
حکمفرمایی
(حُ فَ) [ ع - فا. ] (حامص.) حکمرانی.
حکمیت
(حَ کَ یَّ) [ ع. حکمیه ] (مص جع.) میانجی گری، داوری.
حکه
(حِ کَّ) [ ع. حِکَّه ] (اِ.) خارش.
حکومت
(حُ مَ) [ ع. حکومه ] (مص ل.)
۱- حُکم دادن، فرمان کردن.
۲- فرمانروایی.