ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
خاضع
(ض) [ ع. ] (اِفا.) فروتنی کننده.
خاطب
(طِ) [ ع. ] (اِفا. ص.)۱ - خطیب، سخنران. ج. خطباء.
۲- خواستگار.
خاطر
(طِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- آنچه که در دل گذرد.
۲- دل، ضمیر.
۳- ذهن، حافظه.
خاطر آزرده
(~. زُ دِ) [ ع - فا. ] (ص مف.) ملول، متأثر.
خاطرآسوده
(~. دِ) [ ع - فا. ] (ص مف.) بی دغدغه، کسی که او را رنجی و ناراحتی نباشد.
خاطرآشفته
(~. شُ تِ) [ ع - فا. ] (ص مف.) کسی که خاطرش پریشان باشد، پریشان دل.
خاطرات
(~.) [ ع. ] (اِ.) جِ خاطره ؛ مجموعه رویدادها و سرگذشتهای مربوط به یک شخص یا یک دوره.
خاطرجمع
(~. جَ) [ ع. ] (ص مر.) آسوده، بی تشویش.
خاطرخواه
(~. خا) [ ع - فا. ] (ص.) عاشق، محب.
خاطرخواهی
(~. خا) [ ع - فا. ] (حامص.) عشق، علاقه، محبت.
خاطرنشان
(~. نِ) [ ع - فا. ] (اِمر.) یادآور.
خاطره
(طِ رِ) [ ع. ] (اِ.) ضمیر، اندیشه و خیال، یادبود، یادگار، آن چه بر کسی گذشته و اثرش در ذهن مانده.
خاطف
(طِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- آن چه که چشم را خیره کند.
۲- تیری که به زمین بخورد و سپس به سوی هدف رود.
خاطی
[ ع. خاطی ء ] (اِفا.) خطاکننده، خطاکار.
خافض
(فِ) [ ع. ] (اِفا.) پست کننده، خوار - کننده.
خافق
(فِ) [ ع. ] (اِفا. ص.)
۱- مضطرب.
۲- غایب، پنهان.
۳- خالی.
خافقین
(فِ قِ) [ ع. ] (اِ.) مشرق و مغرب، خاور و باختر.
خاقان
[ تُر - معر. ] (اِ.) لقبی برای پادشاهان چین و ترکستان. ج. خواقین.
خال
[ ع. ] (اِ.) نقطه سیاه یا لکهای که روی پوست بدن یا چیزی دیگر ظاهر شود. ج. خیلان.
خال
[ ع. ] (اِ.) دایی، خالو.