ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشه‌ی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.

اگر کلمه‌ای که جستجو کرده‌اید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.

جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

خورشید

(خُ) [ په. ] (اِ.)
۱- ستاره‌ای که سیارات منظومه شمسی به گرد آن می‌چرخند.
۲- هر ستاره‌ای که مرکز یکی از منظومه‌ها باشد.

خورند

(خُ رَ) (اِمر.) درخور، مناسب.

خورنق

(خَ وَ نَ) [ معر. ] (اِ.)
۱- کاخ باشکوه.
۲- نام قصر باشکوهی در جده که به دستور پادشاه آن نعمان، برای بهرام گور ساخته شد.

خورنگاه

(خُ رَ) (اِ.) نک خورنق.

خوره

(خُ رِّ) [ په. ] (اِ.) نک خرّه.

خوره

(خُ رِ) (اِ.) جذام.

خوزی

(ص نسب.) از مردم خوزستان.

خوست

(خُ)(ص.)
۱- جزیره.
۲- کوفته، پایمال شده.

خوش

(خُ) [ په. ] (ص.)
۱- خوب، نیک.
۲- شاد، شادمان.

خوش

(~.) (ص.) خشک، خشکیده.

خوش

(~.) (اِ.) = خوشه. خشو:
۱- مادر زن.
۲- مادر شوهر.

خوش آمد

(~. مَ)(مص مر. اِمر.) = خوشامد: س خنی مبنی بر تبریک و تهنیت و تعارف.

خوش آیند

(~. یَ) (ص فا.) = خوشایند: مقبول، دلپذیر، پسندیده.

خوش بین

(~.)(ص فا.) کسی که به سرنوشت و پیش آمدها بدگمان نباشد.

خوش حال

(~.) [ فا - ع. ] (ص مر.)
۱- شاد، شادمان، بشاش.۲ - کامران، کامروا.
۳- نیکبخت، سعادتمند.

خوش حساب

(~. حِ) [ فا - ع. ] (ص مر.) کسی که وام و بدهی خود را در سر وعده پرداخت کند.

خوش خوراک

(~. خُ) (ص مر.) کسی که خوب غذا بخورد، خوشخوار.

خوش خوشک

(~. خُ شَ) (ق مر.) اندک - اندک، کم کم.

خوش خیم

(~.) (ص مر.)
۱- خوش خلق، نیک نهاد.
۲- در اصطلاح پزشکی: بی خطر.

خوش دامن

(~. مَ) (اِمر) نک خُشدامن.