ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
خوبی
(حامص.)
۱- نیک بودن، پسندیده بودن.
۲- زیبایی، جمال.
خود
(خُ) [ په. ] (ضم.)
۱- ضمیر مشترک که در میان متکلم، مخاطب و غایب مشترک است و همیشه مفرد آید.
۲- شخص، ذات، وجود.
خود
(اِ.) کلاه فلزی که سربازان به هنگام جنگ یا تشریفات نظامی بر سر گذارند.
خودبین
(~.) (ص فا.) مغرور، متکبر.
خودتراش
(~. تَ) (ص فا.) اسبابی که با آن ریش و سبیل را میتراشند، ماشین اصلاح.
خودخواه
(~. خا) (ص فا.) خودپرست، متکبر.
خودخور
(~. خُ) (ص فا.) (عا.) کسی که غصه بسیار میخورد.
خوددار
(~.) (ص فا.)
۱- بردبار، شکیبا.
۲- کسی که خود را از انجام عمل ناپسند نگه میدارد.
خودداری
(~.) (حامص.)
۱- بردباری.
۲- امتناع، سرپیچی.
خودرای
(~. رَ) (ص مر.) آن که به فکر خود کار کند و به رأی دیگران اعتنا نکند.
خودرو
(~. رُ)
۱- (اِ.) اتومبیل.
۲- (ص فا.) آنچه که به خودی خود راه بیفتد.
خودرو
(~. رُ) (ص فا.)
۱- گیاهی که به خودی خود روییده شود.
۲- کسی که تعلیم و تربیتی ندیده.
خودسر
(~. سَ) (ص مر.)
۱- مستبد.
۲- سرکش.
۳- بی باک.
خودسری
(~. سَ) (حامص.)
۱- خودرایی.
۲- تمرد.
۳- گستاخی.
خودشیرینی
(~.) (حامص.) چاپلوسی، شیرین زبانی، لوس بازی.
خودفروش
(~. فُ) (ص فا.) آن که خود را در معرض استفاده شهوت دیگران قرار دهد و از این طریق کسب معاش کند، فاحشه، روسپی.
خودمانی
(خُ دِ)(ص نسب.)خودی، خصوصی، بی تعارف و تکلف.
خودمختار
(خُ. مُ) [ ع - فا. ] (ص مر.) ناحیه یا کشوری که در برخی امور داخلی دارای استقلال میباشد و در برخی امور دیگر تابع دولت مرکزی.
خودنویس
(~. نِ) (ص فا. اِمر.) نوعی قلم دارای محفظهای که جوهر را در آن میریزند.
خودپرست
(~. پَ رَ) (ص فا.) متکبر، خود - خواه.