ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
دادخواهی
(~.) (حامص.) عمل دادخواه، به حاکم یا قاضی شکایت بردن، تظلم.
دادر
(دَ) (اِ.)
۱- برادر.
۲- دوست.
دادرس
(رِ یا رَ)(ص فا.) کسی که به دادخواهی رسیدگی کند.
دادرسی
(~.) (حامص.)
۱- به داد مظلوم رسیدن.
۲- رسیدگی به دادخواهی دادخواه، محاکمه.
دادستان
(س) (ص فا. اِ.)
۱- اجراکننده عدالت.
۲- نماینده دولت در دادگاه که وظیفه اش صدور حکم و نظارت بر اجرای آن است.
۳- مدعی العموم.
دادستانی
(~.)(اِ.)
۱- شغل دادستان.
۲- محل دادگاه، دادسرا.
دادسرا
(سَ) (اِمر.) ادارهای در دادگستری که تحت نظر دادستان کار کند، اداره مدعی عمومی.
دادن
(دَ) [ په. ] (مص م.)
۱- چیزی را به کسی سپردن.
۲- بخشیدن.
۳- زدن.
۴- حمله کردن.
۵- خوراندن.
۶- برآوردن، رویاندن.
دادنامه
(مِ) (اِمر.) ورقهای که حکم دادگاه را بر آن نوشته باشند.
داده
(دِ) (ص فا.)
۱- آن که اجرای عدالت کند، عادل.
۲- خدای تعالی.
۳- روز چهاردهم از ماههای ملکی.
داده
(دِ)
۱- (ص مف.) بخشیده، عطا شده.
۲- (اِ.) اطلاع، خبر.
۳- قسمت، سرنوشت.
۴- پول یا سندی که به بانکی داده میشود تا به حساب پرداختی برند.
دادو
(اِ.) غلام (عموماً) هر غلامی که از کودکی خدمت کسی کرده (خصوصاً).
دادور
(وَ)(ص مر.)
۱- قاضی.
۲- خدای تعالی.
دادگان
(اِ.) جِ دَدَه.
دادگاه
(اِمر.)
۱- محل دادرسی.
۲- ادارهای دادگستری که به دادخواستها رسیدگی میشود، محکمه، عدالتخانه.
دادگاه صحرایی
(هِ صَ) (اِمر.) دادگاهی که به محض دستگیری متهم و بدون گذراندن مرحلههای بازجویی و بازپرسی تشکیل و حکم دادگاه در همان جلسه صادر و بی درنگ اجرا میشود.
دادگاهی
(ص مر.) مجبور به حضور در دادگاه برای محاکمه شدن.
دادگر
(گَ) [ په. ] (ص فا.)
۱- داددهنده، عادل.
۲- یکی از صفات باری تعالی.
دادگستر
(گُ تَ) (ص فا.)
۱- آن که اجرای عدالت کند، عادل.
۲- خدای تعالی.
دادگستری
(~.) (اِمر.) وزارتخانه یا ادارهای که به امور حقوقی و جزایی رسیدگی میکند.