ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
دارالخرج
(~. خَ) [ ع. ] (اِمر.) اداره مالیات.
دارالخلافه
(~. خِ فَ) [ ع. دارالخلافه ] (اِمر.)
۱- شهرِ محل اقامت خلیفه اسلام.
۲- پایتخت سلطان.
دارالسلام
(رُ سَّ) [ ع. ] (اِمر.)
۱- جای سلامت.
۲- پایتخت.
۳- بهشت.
دارالشفاء
(رُ شُِ) [ ع. ] (اِمر.)بیمارستان، مریض - خانه.
دارالعجزه
(رُ لْ عَ جَ زِ) [ ع. دارالعجزه ] (اِمر.) جایی که کوران و عاجزان را در آن نگه داری کنند، جای بینوایان، نوانخانه.
دارالعلم
(رُ لْ عِ) [ ع. ] (اِمر.)
۱- مدرسه عالی، دانشگاه.
۲- کتابخانه.
دارالعلوم
(رُ لْ عُ) [ ع. ] (اِمر.)
۱- جایی که در آن علوم عالی تدریس کنند.
۲- شهری که در آن حوزه علمیه دایر باشد.
۳- کتابخانه.
دارالغرور
(~. غُ) [ ع. ] (اِمر.) کنایه از: این دنیا.
دارالفناء
(~. فَ) [ ع. ] (اِمر.)۱ - سرای نیستی.
۲- کنایه از: دنیا.
دارالفنون
(~. فُ) [ ع. ] (اِمر.)
۱- مدرسهای که در آن فنهای مختلف آموزند.
۲- مدرسهای که د ر تهران به اهتمام میرزا تقی خان امیرکبیر در محل کنونی دبیرستان امیرکبیر دایر گردید.
دارالقرار
(~. قَ) [ ع. ] (اِمر.)
۱- جای آسایش و راحت.
۲- نام یکی از بهشتهای هشتگانه.
دارالمجانین
(~. مَ) [ ع. ] (اِمر.) تیمارستان، محل نگهداری دیوانگان.
دارالمرز
(~. مَ) [ ع - معر. ] (اِمر.)
۱- شهری که در مرز واقع شده باشد.
۲- نامی برای گیلان، مازندران و استرآباد.
دارالملک
(~. مُ) [ ع. ] (اِمر.) پایتخت کشور.
دارالنعیم
(رُ نَّ) [ ع. ] (اِمر.) بهشت.
دارایی
(اِمر.)
۱- ثروت، مال.
۲- داشت، نگه داشت، نگهبانی.
۳- پارچهای ابریشمین رنگارنگ موج دار.
۴- وزارتخانهای که وظیفه اش محاسبه و وصول مالیات میباشد.
دارباز
(ص فا.) = داربازنده: کسی که روی ریسمان حرکات جالب انجام دهد؛ بندباز، ریسمان باز.
داربست
(بَ) (اِمر.) چوب بند، چوب بست.
داربو
(اِمر.) عود، داروی خوشبو که در آتش ریزند.
داربوی
(اِمر.) چوب عود، شاخه عود.