ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشه‌ی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.

اگر کلمه‌ای که جستجو کرده‌اید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.

جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

داعی

[ ع. ] (اِفا.)
۱- کسی که مردم را به دین خود دعوت کند.
۲- دعا کننده.
۳- یکی از مراتب دعوت اسماعیلیان. ج. دعاه.

داعی الدعاه

(یَ دَّ) [ ع. ] (اِمر.) یکی از مراتب دعوت اسماعیلیان، که رییس مجلس دعوت بوده و روزهای معینی در هفته تشکیل می‌شد. این مقام پایین تر از «امام» و بالاتر از «داعی کبیر» بود.

داعی الله

(یُ لْ لا) [ ع. ] (اِمر.)
۱- خواننده خدا.
۲- پیغامبر اسلام (ص).

داعیه

(یَ یا یِ) [ ع. داعیه ] (اِ.) سبب، موجب. ج. دواعی.

داغ

[ په. ] (اِ.) سوزاندن جایی از بدن حیوان یا برده با آهن تفته و مانند آن.

داغ

[ تر. ] (اِ.) کوه، جبل.

داغ

[ په. ] (ص.)
۱- بسیار گرم، سوزان.
۲- (مجازاً) پررونق.
۳- هیجان انگیز. ؛~ دل کسی را تازه کردن باعث یادآوری و تجدید غمی شدن که او در گذشته تحمل کرده‌است. ؛ ~ چیزی را به دل کسی گذاشتن ...

داغ دیدن

(دَ) (مص ل.) مصیبت دیدن، سوگوار شدن.

داغ دیده

(دِ) (ص مف.) مصیبت زده.

داغ و درفش

(غُ دِ رَ) (اِمر.) آهن تفته و سیخ سرخ کرده.

داغ کردن

(کَ دَ) (مص م.)
۱- بسیار گرم کردن.
۲- سوزاندن موضعی به وسیله آلتی فلزی که در آتش سرخ شده.

داغان

(ص.) (عا.) از هم پاشیده، متلاشی شده.

داغان کردن

(کَ دَ) (مص م.)
۱- متفرق کردن، پریشان ساختن.
۲- خرد کردن. ؛درب و ~ خرد و پریشان کردن.

داغدار

(ص فا.) داغدیده.

داغسر

(سَ) (ص مر.) کچل، بی مو.

داغلمه

(لَ مِ) (اِ.) نک داغمه.

داغمه

(مِ) (اِ.)
۱- خشکی لَب یا پوست.
۲- سفتی روی زخم.
۳- روغن بسته شده.

داغول

(ص.) نک دغول.

داغینه

(نَ یا نِ) (ص نسب.) کهنه، مستعمل.

دافع

(فِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- دفع کننده، دورکننده.
۲- حامی. ج. دافعون.