ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
دق الباب
(دَ قُّ لْ) (مص م.) بر در کوفتن.
دق دلی
(دِ قِ دِ) (ص مر.) خشم ناشی از رنج و اندوه.
دق و لق
(دَ قُّ لَ قُ) (ص مر.)
۱- خشک و خالی، بی آب و علف.
۲- بی موی. دغ و لغ و دک و لک نیز گویند.
دق کردن
(دِ. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) مردن، از غصه مردن.
دقاق
(دَ قّ) [ ع. ] (اِ.) آردفروش.
دقاق
(دُ) [ ع. ]
۱- (اِ.)باریکی.
۲- (ص.) باریک، دقیق.
۳- خرده ریز.
دقایق
(دَ یِ) [ ع. دقائق ] (اِ.) جِ دقیقه.
دقت
(دِ قَّ) [ ع. دقه ] (اِمص.)
۱- باریکی، نازکی.
۲- باریک بینی، نازک اندیشی.
دقل
(دَ قَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- خرمای بد و پست.
۲- خرما.
دقمصه
(دَ مَ ص یا صَ) (اِ.) (عا.) دردسر، موجب دردسر.
دقیق
(دَ) [ ع. ] (ص.)
۱- باریک، نازک.
۲- خرد، کوچک.
دقیقه
(دَ قِ یا قَ) [ ع. دقیقه ] (اِ.)
۱- یک ششم ساعت.
۲- نکته، نکته باریک.
۳- یک شصتم از یک درجه. ج. دقائق.
دقیقی
(دَ) [ ع. ] (ص نسب.) منسوب به دقیق ؛ آردفروش.
دل
(دِ) [ په. ] (اِ.)
۱- از اندامهای درونی بدن جانداران که ماهیچهای بوده و با حرکتی یکنواخت و پیاپی، خون را در بدن به گردش درمی آورد.
۲- (عا.) شکم.
۳- خاطر، ضمیر.
۴- دلیری، شهامت. ؛~ دادن و قلوه گرفتن کنایه ...
دل
(دَ لّ) [ ع. ]
۱- (مص ل.)ناز کردن.
۲- (اِ.) ناز، کرشمه.
۳- روش نیکو، سیرت نیک.
دل
باختن (دِ. تَ) (مص ل.) شیفته شدن، عاشق شدن.
دل آشوب
(دِ) (ص فا.)
۱- آن چه یا آن که موجب آشوب و ناراحتی گردد.
۲- درختی است که برگهای آن پنج شاخهاست.
دل افگار
(دِ. اَ) (ص مر.) آزرده، دلتنگ.
دل بستن
(دِ. بَ تَ) (مص ل.) انس گرفتن، علاقمند شدن.
دل تنگ
(~. تَ) (ص.) اندوهیگن، آزرده، ناخوشایند، افسرده.