ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
ذوالوجهین
(ذُ لْ وَ هَ) [ ع. ] (ص مر.) شعری که محتمل دو معنای مدح و هجو باشد.
ذوایب
(ذَ یِ) [ ع. ذوائب ] (اِ.) جِ ذؤابه.
۱- پیشانیها.
۲- روییدنگاههای موی بر پیشانی.
۳- گیسوان.
ذوب
(ذُ) [ ع. ] (مص ل.) گداختن، آب شدن.
ذوب کردن
(ذُ. کَ دَ) [ فا - ع. ] (مص م.)
۱- گداخته کردن، آب کردن.
۲- درجه حرارت موادی مانند سنگ، یخ، فلز و غیره را بالا بردن تا گداخته شود و سیلان یابد.
ذوبان
(ذَ وَ) [ ع. ] (مص ل.) آب شدن، گداختن.
ذوبحرین
(بَ رَ) [ ع. ] (اِمر.) نک ذوالبحرین.
ذوجسدین
(جَ سَ دَ یا دِ) [ ع. ] (ص مر.)
۱- دارند ه جسد.
۲- هر جسمی که مرکب از دو عنصر از عناصر چهارگانه باشد.
۳- سیاره عطارد از آن روی که خانه او جوزا (جسدین یا دوپیکر میباشد).
ذوحسب
(حَ سَ) [ ع. ] (ص مر.)دارایِ نژاد نیک.
ذوحق
(حَ قّ) [ ع. ] (ص مر.) نک ذی حق.
ذوحیات
(حَ) [ ع. ] (ص مر.) نک ذی حیات.
ذوحیاتین
(حَ تَ) [ ع. ] (اِ. ص.) صاحب دو زندگانی، دوزیستان. در اصطلاح جانور - ش ناسی جانورانی که ابتدا در آب زندگی میکنند و هنگامی که نموشان کامل شد از آب خارج میشوند و در ...
ذوزنقه
(زَ نَ قِ) [ ع. ذوزنقه ] (اِ.) شکلی است چهارضلعی که فقط دو ضلع آن با هم موازی هستند.
ذوسنطاریا
(س) [ معر. ] (اِ.) اسهال خونی.
ذوعقل
(عَ) [ ع. ] (ص مر.)
۱- صاحب خرد.
۲- آن که خلق را ظاهر بیند و حق را باطن و حق نزد او آیینه خلق باشد. (ذوالعقل).
ذوفقار
(فِ) [ ع. ] (ص مر.) ذی فقار.
ذوفنون
(فُ) [ ع. ] (ص مر.) = ذی فنون: دارنده فنها، پُرهنر، هنرمند.
ذوق
(ذُ) [ ع. ]
۱- (مص م.) چشیدن.
۲- (اِمص.) چشایی.
۳- در فارسی نشاط، بشاشت، خوشی.
۴- علاقه و استعداد برای یادگیری.
۵- لذت.
۶- اولین مرحله از مراحل شهود. ؛~ کسی را کور کردن او را دلسرد و بی علاقه کردن. ...
ذوق زده
(~. زَ دِ) [ ع - فا. ] (ص مف.)
۱- کسی که بر اثر شنیدن خبری خوش دچار هیجان و نشاط شده باشد.
۲- ویژگی چهرهای که در آن شادی نمایان است.
ذوق یافتن
(~. تَ) [ ع - فا. ] (مص م.) درک کردن، حس کردن.
ذوقافیتین
(فْ یَ تَ یا تِ) [ ع. ] (ص مر.) شعری که دارای دو قافیه باشد.