ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
ریخت
(خْ) (اِ.) (عا.) شکل و قیافه. ؛ ~ کسی از دنیا برگشتن کنایه از: بسیار بدشکل و بدقواره شدن.
ریخت و پاش
(تُ)(مص مر.)
۱- کارهای در هم و بر هم.
۲- زیاده روی در خرج.
ریختن
(تَ) [ په. ] (مص م.)
۱- سرازیر کردن آب یا هر مایع دیگری.
۲- پاشیدن.
۳- پراکنده ساختن.
۴- انداختن، افکندن.
ریخته
(تِ) (ص مف.)
۱- انداخته شده، پاشیده شده.
۲- ذوب شده.
ریخته گر
(~. گَ) (ص فا.) کسی که فلزات را ذوب کرده و در قالب میریزد.
ریختگی
(رِ تِ)
۱- (حامص.) ریزش.
۲- در قالب قرار گرفتن فلز.
ریخن
(خِ) (ص نسب.) کسی که اسهال دارد.
ریدمان
(دِ) (اِمص.)
۱- ریدن.
۲- مدفوع.
۳- (عا.) انجام کاری یا گفتن چیزی از روی ناشی گری که باعث خرابی شود.
ریدمان کردن
(~. کَ دَ) (مص ل.) (عا.) کاری را از روی ناشی گری خراب کردن.
ریدن
(دَ) [ په. ] (مص ل.)
۱- مدفوع کردن، تخلیه شکم کردن.
۲- کنایه از: خرابکاری کردن، کثافت کاری کردن.
ریده
(دِ یا دَ) (اِمف.) تخلیه شکم کرده، مدفوع کرده.
ریدک
(رِ دَ) [ په . ] (اِ.)
۱- پسر جوان امرد، بی ریش.
۲- غلامی که در دربار شاهان و بزرگان به خدمت مشغول بودند.
ریز
(ص.) خرد، کوچک.
ریز
(اِ.) کام، آرزو.
ریزبار
(ص فا. اِ.)
۱- ابری که باران ریز فرو ریزد.
۲- باران تند دارای قطرات ریز.
ریزبین
(اِ.) میکروسکوپ.
ریزه
(زِ) (ص. اِ.) ریز.
ریزه کاری
(زِ)(حامص.) ظریف کاری، دقیق - کاری.
ریزوم
(زُ) [ فر. ] (اِ.) ساقه زیرزمینی بعضی از گیاهان.
ریس
۱ - (اِ.) نخ تابیده.
۲- (ص فا.) در ترکیب به معنی «ریسنده» آید: پشم ریس، نخ ریس.