ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشه‌ی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.

اگر کلمه‌ای که جستجو کرده‌اید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.

جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

سرکا

(س) (اِ.) تُرشی، سرکه.

سرکار

(سَ) (اِمر.)
۱- کلمه‌ای که به عنوان احترام به اشخاص گویند: سرکار آقا، سرکار خانم.
۲- سرکار عنوان رسمی درجه داران و افسران تا رده سرهنگی.

سرکتاب

(سَ. کِ) [ فا - ع. ] (اِمر.) (عا.) فال از روی کتاب.

سرکردن

(~. کَ دَ) (مص ل.) (عا.)
۱- مدارا کردن، با کسی ساختن.
۲- شروع کر دن.

سرکرده

(~. کَ دِ) (اِمر.) رییس، سردسته.

سرکش

(سَ. کَ یا کِ) (ص فا.) عاصی، یاغی.

سرکشی

(~.) (حامص.)
۱- نافرمانی.
۲- بازرسی، رسیدگی.

سرکشیدن

(سَ. کَ یا کِ دَ) (مص ل.)
۱- نافرمانی کردن.
۲- رسیدگی کردن.
۳- نوشیدن.

سرکه

(س کِ) (اِ.) مایعی است اسیدی بسیار تُرش و با بوی تند و زننده که از انگور، خرما، انجیر، گرفته می‌شود و طبیعت آن سرد و خشک است. ؛ ~ فروختن کنایه از: ترشرویی کردن. ؛ ...

سرکوب

(سَ) (اِمر.)
۱- جای بلند مانند: قلعه، برج.
۲- سرزنش، طعنه.

سرکوب کردن

(~. کَ دَ) (مص م.) مغلوب کردن.

سرکوبه

(سَ بَ یا بِ) (اِ.) گرز.

سرکوفت

(سَ) (اِمر.) سرزنش.

سرگذشت

(سَ. گُ ذَ) (اِ.)
۱- رویداد، واقعه.
۲- شرح حال.

سرگران

(~. گِ) (ص مر.)
۱- خشمگین، بی مهر.
۲- متکبر.
۳- ناخشنود.
۴- مست.

سرگرای

(~. گَ) (ص فا.)
۱- بی قرار.
۲- نافرمان.

سرگرد

(~. گُ) (اِمر.) افسری که درجه اش بالاتر از سروان و پایین تر از سرهنگ دوم است.

سرگردان

(~. گَ) (ص مر.)سرگشته، آواره.

سرگرم

(~. گَ) (ص مر.) مشغول.

سرگرمی

(~. گَ) (اِ.) آن چه موجب مشغولیت و تفریح باشد.