ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
شکراب
(ش کَ) (اِمر.)
۱- شربت ساخته شده از آب و شکر.
۲- کنایه از: به هم خوردن دوستی میان دو کس.
شکران
(شُ) [ ع. ] (مص ل.) سپاسگزاری کردن، شکر گفتن ؛ مق. کفران.
شکرانه
(شُ نِ) [ ع - فا. ] (اِ.) حق شکر، سپاسداری.
شکربار
(ش کَ) (ص فا.)
۱- شکرریزنده.
۲- بسیار شیرین.
شکربوزه
(~. زَ یا زِ) [ سنس - فا. ] (اِمر.) = شکربیزه: قسمی شیرینی و آن چنین بود که در درون قطعاتی کوچک از خمیر آرد گندم، شکر و مغز بادام و پسته نیم کوفته انباشته و میپختند.
شکرخند
(~. خَ)
۱- (اِمر.) تبسم.
۲- (ص فا.) معشوقی که دارای تبسم شیرین است.
شکرخواب
(~. خا) (اِمر.) خواب شیرین.
شکردن
(ش کَ دَ) (مص م.)
۱- شکار کردن.
۲- شکستن.
شکررنگ
(ش کَ. رَ)
۱- (ص مر.) ناخوش.
۲- خجل.
۳- (اِ.) نوعی رنگ سرخ.
شکرریز
(~.) [ سنس - فا. ] (ص فا. اِ.)
۱- شکرریزنده، شکرافشان.
۲- قناد، حلوایی.
۳- (کن.) سخن نغز.
۴- (کن.) آواز دلکش.
۵- نثاری که در عروسی بر سر داماد و عروس کنند.
۶- گریه شادی.
شکرزخمه
(~. زَ مِ) [ سنس - فا. ] (اِمر.) (کن.) رسیدن تیر به نشانه.
شکرشکن
(~. ش کَ) (ص فا.) کنایه از: شیرین سخن.
شکرفنده
(ش کَ فَ دَ یا دِ) (ص فا.)
۱- لغزنده.
۲- اسبی که زیاد سکندری میخورد.
شکرفیدن
(ش کُ دَ) [ په. ] (مص ل.) لغزیدن، سکندری خوردن.
شکرلب
(شَ یا ش کَ لَ) (ص مر.)
۱- کسی که یکی از دو لبش چاک داشته باشد.
۲- کنایه از: شیرین گفتار، معشوق.
۳- گونهای نان شیرینی.
شکرنده
(ش کَ رَ دَ یا دِ) (ص فا.)۱ - شکار - کننده.
۲- درهم شکننده.
شکره
(ش کَ رَ یا رِ) [ په. ] (ص.) شکار - کننده.
شکره دار
(ش کَ رَ) (ص فا.)
۱- نگهبان و مربی مرغان شکاری.
۲- صیاد.
شکرپاره
(~. رِ) [ سنس - فا. ] (اِمر.)
۱- قطعهای از شکر.
۲- آن چه مانند شکر شیرین باشد.
۳- زردآلوی شیرین.
۴- قسمی شیرینی، طرز تهیه آن چنین است که مثلاً پنج سیر روغن را داغ کرده و به قدری آرد ...
شکرپنیر
(~. پَ) (اِمر.) گونهای نقل به شکل آب نباتهای درشت و تقریباً چهار - گوش و مکعب شکل که با مواد معطر از قبیل زنجبیل و وانیل خوشبو و مطبوع شده و در شبهای عزاداری به صورت نذر و خیرات ...