ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
عصبی
(عَ صَ)(ص نسب.)۱ - مربوط به عصب و سیستم اعصاب.
۲- عصبانی.
۳- عصبی - مزاج.
عصبیت
(عَ صَ یَّ) [ ع. عصبیه ] (مص جع.) تعصب.
عصر
(عَ صْ) [ ع. ] (اِ.)
۱- غروب.
۲- روزگار، زمان، دوره.
۳- هر یک از تقسیمات یک دوره از تاریخ تمدن.
۴- سوره صدوسوم از قرآن کریم دارای سه آیه.
عصر
(~.) [ ع. ] (مص م.) فشردن، گرفتن آب میوه و جز آن.
عصرانه
(عَ نِ) [ ع - فا. ] (اِمر.) غذایی که هنگام عصر خورند.
عصعص
(عُ عُ) [ ع. ] (اِ.) دنبالچه ؛ ج. عصاعص.
عصفور
(عُ) [ ع. ] (اِ.) گنجشک. ج. عصافیر.
عصمت
(عِ صْ مَ) [ ع. عصمه ]
۱- (اِمص.) پاک دامنی، نگاهداری نفس از گناه و خطا.
۲- (اِ.) فرشته اجتناب از گناه.
عصیان
(عِ صْ) [ ع. ] (اِمص.) نافرمانی، سر - پیچی.
عصیب
(عَ ص) [ ع. ] (اِ.) نوعی خوراکی درست شده از روده گوسفند که آن را از دل و جگر انباشته باشند.
عصیده
(عَ دَ یا دِ) [ ع. عصیده ] (اِ.) نوعی حلوا که از آرد و روغن تهیه کنند؛ ج. عصائد (عصاید).
عصیر
(عَ) [ ع. ] (اِ.) شیره و چکیده چیزی.
عض
(عَ ضّ) [ ع. ]
۱- (مص م.) گزیدن، به دندان گرفتن.
۲- (اِ.) سختی روزگار.
عض
(عِ ضّ) [ ع. ] (ص.)
۱- بدخو، زشت.
۲- فصیح، سخنور.
عضاده
(عِ دَ یا دِ) [ ع. عضاده ] (اِ.)
۱- جانب هر چیز.
۲- ناحیه.
۳- هر یک از دو چوب که در دو جانب در نصب کنند.
۴- معاون، یاور.
۵- قطعهای است مستطیلی که بر پشت اسطرلاب الصاق شده و آن را به ...
عضاه
(عِ) [ ع. ] (اِ.) هر درخت بزرگ خاردار.
عضبا
(عَ ضْ) [ ع. عضباء ] (اِ.)
۱- ماده شتری که گوشش شکافته باشد.
۲- لقب ناقه حضرت رسول (ص).
عضد
(عَ ضُ) [ ع. ]
۱- (اِ.) بازو.
۲- کنایه از: یار و یاور.
عضلات
(عَ ضُ) [ ع. ] (اِ.) جِ عضله ؛ ماهیچهها.
عضلانی
(عَ ضُ) [ ع. ] (ص نسب.)
۱- منسوب به عضله.
۲- ماهیچه دار.